#سفید_برفی_پارت_208
- یه سوال شخصی بپرسم؟
- بله بفرمایید.
- الان زنی تو زندگیتون هست؟
- گفتم جمع نبند!
- چشم، حالا جواب بده.
- وقتی می دونی هست چرا می پرسی؟
- تارا رو خیلی دوست داری؟
- اگه بگم خیلی شاید کم باشه. اون بود که بهم یه زندگیه دوباره داد! اگه تارا نبود شاید الان تو قبرستون بودم.
- فکر کنم تارا هم خیلی تو رو دوست داشته باشه.
- نمی دونم، خدا کنه. اون از نظر من فرشته است. راستی یه سوال! توهان می دونه الان اینجایی؟
- خودت چی فکر می کنی؟
- خب مسلما نه، چون اگه می دونست احتمال نود درصد هم من مرده بودم، هم تو!
باهم زدیم زیر خنده. حالا دیگه کاملا به شهریار اعتماد داشتم. مثل طاها دوستش داشتم. اون اصلا بد نبود، خیلی هم خوب بود. یه دفعه از جاش بلند شد و گفت:
- ببخشید، الان برمی گردم.
- عیبی نداره.
صدای گوشیم باعث شد سریع کیفم رو از روی میز بردارم و گوشیم رو از توش در بیارم. توهان بود! باید حدس می زدم. به ساعت نگاه کردم، نه و نیم بود. دو ساعت و نیم بود که بیرون بودم. پــــوف! حتما می خواست دوباره اذیتم کنه. جواب دادم:
- الو؟
- کدوم قبرستونی هستی؟
گوشی رو از گوشم فاصله دادم و گفتم:
- داد نزن دیوانه، پرده ی گوشم پاره شد خب. احمق!
- گلیا منو عصبی تر از اینی که هستم نکنا. بگو کدوم جهنم دره ای هستی؟
دقیقا همون دقیقه شهریار اومد توی آشپرخونه و گفت:
- راستی گلیا می دونستی...
romangram.com | @romangram_com