#سفید_برفی_پارت_211


- به خدا قسم، به قرآن قسم، به خاک مادرم قسم فقط یک بار دیگه طرف شهریار بری، کاری می کنم زمین و زمان به حالت گریه کنن! گلیا من اعصاب ندارم، دیوونم، قاطی دارم! اعصاب منو بهم نریز. یهو دیدی ناکارت کردم بدبخت شدیا! این کارهام رو به عشق تشبیه نکن، چون بعدا خودت ضایع می شی! ولی به جان تارا قسم، طرف شهریار بری گردنت رو می شکنم. مفهومه؟

فقط سرم رو تکون دادم. اگه حرف می زدم بغضم سر باز می کرد! دلم می خواست از خدا گله کنم. گله کنم که چرا همه ی بدبختی های عالم رو سر من خراب می کنه؟ بابا منم آدمم، احساس دارم! دیگه بسمه. هرکی یه ظرفیتی داره! بابا، والا بلا دیگه جا ندارم! تا خرخره توی بدبختی ام. مگه من چه کار کردم؟ دِ لامذهب کفر گفتم؟ گناه کردم؟ من که آزارم به یه مورچه هم نمی رسه! من که همیشه به همه کمک می کنم! من که پول شام خودم رو می دادم به بچه های بدبخت تر از خودم! مامان کجایی که گلیات داره نابود می شه؟ دیگه طاقت ندارم، دیگه بریدم، دیگه خستم!

به دیوار رو به روم زل زده بودم. خدایا چی به دست میاری که منو زجر می دی؟ می خوای بمیرم؟ بابا خب بکش راحتم کن! دیگه چرا عذاب می دی؟





***





سرم روی بالشم بود. دو هفته گذشته بود. دو هفته از اون روز کذایی گذشته بود! دو هفته که هیچ اتفاقی توش نیفتاد. دیگه به ندرت توهان رو می دیدم. به زور از توی اتاقم بیرون می اومدم. اگه توهان مجبورم نمی کرد برای غذا خوردنم بیرون نمی رفتم. به تلفنای نرگس و خشایارم جواب نمی دادم. از زندگی بریده بودم! دیگه زندگی برام هیچ چیز قشنگی نداشت. دوباره شده بود مثل دوران بچگیم. تنها تفاوتش این بود که اون موقع پول نداشتم، الان این قدر دارم که حالم داره ازش به هم می خوره. چند دفعه تارا اومده بود تا ببیندم، اما به توهان گفتم که بگه خوابم. دیگه همه فهمیده بودن یه مرگیم هست ولی چه مرگی؟ خودمم نمی دونستم! نمی دونستم چمه. من که می خواستم از توهان دور بشم، حالا شدم! پس دیگه ناراحتیم برای چی بود؟

خرس عروسکی کوچکی رو که داشتم محکم بغل کرده بودم. این روزا واقعا دیوونه شده بودم. با این خرس حرف می زدم و درد و دل می کردم. گاهی اوقات فکر می کردم توهان پشت در ایستاده و به حرف هام گوش می کنه، ولی بعدش یادم میفتاد که من اندازه ی ارزنم برای توهان ارزش ندارم! صدای در اومد. دوباره اومده بود. اومده بود تا عذابم بده!

در رو محکم کوبید و داد کشید:

- گلیا؟ گلیا باز کن! گلیا؟

- گمشو، نمی خوام. حالم ازت به هم می خوره!

- گلیا باز کن. تو رو خدا باید بیریم بیمارستان!

- برای آهو اتفاقی افتاده؟ خب به جهنم، به من چه؟

- گلیا خشایار...

دیگه باقی حرف هاش رو نشنیدم. خشایار؟ خشایار کی بود؟ خشایار؟ داداشم؟ آره داداشم بود! داداشم چش شده بود؟ سریع از جام بلند شدم و در اتاق رو باز کردم. توهان با صورت گرفته جلوم ایستاده بود.

- خشایار چی شده؟

- گلیا؟

صداش بغض داشت. ترسیدم، تمام بدنم لرزید. نه، خدایا نه! داد کشیدم:

- لال مونی گرفتی؟ حرف بزن! خشایار چی؟

- گلیا برو حاضر شو. برو می خوایم بریم بیمارستان.

کوبیدم به سینش و داد کشیدم، تکون نخورد! گریه ام گرفته بود. داد کشیدم:

romangram.com | @romangram_com