#سفید_برفی_پارت_195


تارا پرید وسط حرفشون و گفت:

- بی خیال خاله، به جهنم که اومده. بیاین بریم سر میز.

همه بلند شده بودن و با خاله احوال پرسی می کردن. تا اومدم برم آشپزخونه، دوباره زنگ در خورد. از توی آیفون نگاه کردم، یه آقایی بود. نمی شناختمش! حتما از دوستای توهان بود دیگه. ولی چرا الان اومده بود؟

شونه هام و انداختم بالا و جواب دادم:

- کیه؟

- سلام خانوم، ببخشید اگه می شه به آهو سینایی بگین بیاد، اومدم دنبالش.

پس این با آهو کار داشت! حتما آژانسی چیزی بود. تا اومدم آهو رو صدا کنم صدای توهان رو شنیدم.

- کیه گلیا؟

سریع برگشتم، پشت سرم ایستاده بود.

- با تو دارم حرف می زنما.

- ها؟

- می گم کیه؟

- فکر کنم آژانس. گفت آهو رو صدا بزنم.

توهان به آیفون نگاه کرد. یه دفعه خشکش زد. رگ گردنش زد بیرون. نفساش تند شده بود.

- توهان می شناسیش؟

- سیامک.

- شوخی می کنی؟ این... واقعا...

- آره، گلیا بگو بیاد بالا!

- چی؟

- بهش بگو بیاد توی خونه.

- توهان... آخه... ممکنه...

- گلیا عصبانیم نکن، بهش بگو بیاد.

- باشه.

romangram.com | @romangram_com