#سفید_برفی_پارت_196


دوباره آیفون رو برداشتم و گفتم:

- سیامک خان بفرمایید تو.

- نخیر خیلی ممنون. فقط اگه می شه بگین آهو بیاد.

- نه، اصلا امکان نداره. باید بیاین.

- آخه...

- بفرمایید دیگه، بفرمایید!

گوشی رو سریع گذاشتم.

- توهان سرش رو تکون داد گفت:

- خوبه، ممنون!

خواستم برم که یهو توهان دستم رو کشید. با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

- چیه؟

- برو لباس هات رو عوض کن.

- من هر کاری...

- گلیا ازت خواهش می کنم برو. اذیتم نکن، برو عوض کن لباس هات رو!

به چشماش نگاه کردم؛ مهربون بود. توی چشماش خواهش بود، بهم دستور نمی داد، از من خواهش می کرد. با حالت مهربونی گفت:

- باشه؟

- نه! چه طور تو هر غلطی بخوای می کنی، اون وقت من حق ندارم درباره ی پوششم خودم تصمیم بگیرم؟

- گلیا ازت خواهش می کنم. به خدا دارم دیوونه می شم! برو عوض کن. من ازت معذرت می خوام، برو.

- نه!

- گلیا...

اَه، خاک بر سر من. تا از من خواهش می کرد دیوونه می شدم. نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم.

- گلی خانوم، می ری؟

سرم رو تکون دادم و رفتم توی اتاق.

romangram.com | @romangram_com