#سفید_برفی_پارت_194






آهنگ خیلی قشنگی بود. یک جورایی انگار آهنگ رو درک نمی کردم، ولی دوستش داشتم! سرم رو آوردم بالا و به توهان نگاه کردم. فشار دستش روی کمرم کم شده بود. موهام رو آروم تر نوازش می کرد. چشماش دیگه اون نفرت قبل رو نداشت. دوباره داشتم رام می شدم! دستام رو دور شونه هاش حلقه کردم. هیچی نمی فهمیدم. نمی فهمیدم الان صد نفر داشتن به ما نگاه می کردن. فقط چشمای توهان بود، فقط توهان رو می دیدم! بازم عطرش دیوونم کرد. سرم رو گذاشتم روی سینش و نفس عمیق کشیدم. به چشماش نگاه کردم. دوباره داشت می شد همون توهان؛ همونی که عاشقش شده بودم. نه نه! باید اول اذیتش می کردم بعد. دستش رو پس زدم و گفتم:

- بسه، داری پر رو می شی.

خورد توی ذوقش، کاملا متوجه شدم! خنده ی آرومی کنار لبم نشست. رفتم توی آشپزخونه. الان هرچی از توهان دورتر می شدم بهتر بود. کارگرا غذاها رو کشیده بودن توی ظرف و میز رو آماده کرده بودن. با خوشحالی به میز نگاه کردم. رفتم کنار مهمونا و بلند گفتم:

- بفرمایید لطفا، شام آمادست.

همه پشت میز نشسته بودن. آذر جون با مهربونی گفت:

- دستت درد نکنه گلیا جان، عالی بود دخترم.

- ممنون آذر جون، نوش جان.

یکی از دوستای توهان با صدای بلندی گفت:

- خیلی خیلی ممنون گلیا خانوم. دست شما رو باید طلا گرفت. عالیه!

- مرسی. این قدرم که می گین تعریفی نبود!

صدای زنگ در باعث شد سریع برم سمت در. خاله آنجلا بود! در رو باز کردم.

تارا با تعجب به ساعتش نگاه کرد و گفت:

- کیه این موقع؟

- خاله آنجلا بود.

- وای، آخ جون!

توهان و تارا بلند شدن و اومدن کنار من تا از خاله استقبال کنن. خاله آروم آروم اومد توی خونه. توهان بغلش کرد و من و تارا باهاش احوال پرسی کردیم. خاله مثل اون روز مهربون، ولی بداخلاق بود. می خندید ولی کلی به توهان تیکه مینداخت. تا سرش رو برگردوند چشمش افتاد به توهان، لبخند روی لبش خشک شد. شنیدم زیر لب گفت:

- Oh my god، این باورکردنی نیست.

بعد سرش رو چرخوند و رو به توهان گفت:

- توهان این... این اینجا چه کار می کنه؟

- نمی دونم خاله جان، مامان دعوتش کرده.

- من این آذر رو می کشم.

romangram.com | @romangram_com