#سایه_پارت_488

آرمین سر راه غذا گرفت وبدون اینکه او را از دنیای پر از اوهامش بیرون بیاورد در سکوت تا خانه راند

به خانه که رسیدند کلافه کفشش را از پا کند وبا شب بخیر کوتاهی راه پله ها را درپیش گرفت ،آرمین پشت سرش با اعتراض گفت :

-اول شامتوبخور بعد برو بخواب

بدون اینکه به طرفش برگردد آرام گفت :

-من که گفتم اشتها ندارم

روی دومین پله آرمین مچ دستش را گرفت و به طرف خودش چرخاند و گفت :

-تو داری با کی لج میکنی ،اگه اینجوری پیش بری که سوء هاضمه می گیری

بی حوصله با لحن تندی به او پرید :

-میل ندارم ،نمی شه که با زور بخورم

با حرص نفسش رافوت کرد وگفت :

-بسیار خوب تو لجباز تر ازاونی که بازور بشه چیزی بخوردت داد

سپس جعبه ای که در دستش بود را به طرفش گرفت و گفت :

-بیا اینو هم همرات ببر

مچش را از دستش بیرون کشید و با رنجش گفت:

- اینو باید بدی بهمونی که براش خریدی

لبخند شیرینی گوشه لبش نشست و گفت :

-حالا هم دارم میدمش به همون

لحظه ای متحیرو مبهوت به او خیره شد و سپس آرام گفت :

-تو که گفتی اینو برا اون خریدی

چشمانش از شیطنت برقی زد وبا لبخند گفت :

-من که نگفتم اون کیه


romangram.com | @romangram_com