#سایه_پارت_489
-حالا من دوتا لپتاب می خوام چیکار
یک پله بالا آمد وکنارش ایستاد
-بی کلاس اینو نمی گن لپتاب
با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و گفت :
-فرقی نمیکنه کار اونو که انجام می ده
-خوب آره یه لپتاپ کیفیه که دیگه مجبور نیستی لپتاپی به این سنگینی روهمیشه حمل کنی ،برات اتوکد و چند تا نرم افزار مهندسی وطراحی دیگه هم روش نصب می کنم که خیلی بدرد کارت می خوره
نفس ملایم و گرمش با ریتمی مرتب ومنظم قلب سرکش سایه را متلاطم میکرد .
-همه اینها رو با همین لپتاپ هم می شه انجام داد
-خوب یه گوشی همراه هم هست که می تونی ازش استفاده کنی و از همه مهمتر صورتیه که رنگ مورد علاقه تو هه
-اما من هم لپتاپ دارم هم گوشی ،دیگه به این یکی نیاز ندارم
خودش هم نمیفهمید چرا هنوز از دست آرمین دلخور است
-چرا برا وقتی که لپتاپت دوباره افتاد و شکست لازمت میشه چون دیگه مجبور نیستی دست به دامن آرتین بشی
-اون یه اتفاق بود که دیگه تکرار نمی شه
-چرا تکرار می شه چون تو دست و پا چلفتی تر از این حرفایی
با مشت به سینه اش کوبید و با دلخوری گفت :
-من دست پا چلفتی نیستم
دست مشت شده اش را از روی سینه اش در دست گرفت و با لبخندی گفت :
-باشه نیستی ،حالا بیا بریم شام بخوریم که مردم از گرسنگی
دیگر ناراحت وخشمگین نبود . رفتار آرمین شاد و سرمستش کرده بود ، به او فهمانده بود که چقدر برایش مهم و ارزشمند است شامش را با اشتها تا آخر خورد
ظرفها را برداشت وروی میز را مرتب کرد آرمین خسته به صندلی تکیه زد وبا محبت گفت :
-عزیزم !خواهش می کنم یه قهوه برا من درست کن
romangram.com | @romangram_com