#سایه_پارت_321
آرمين با خشم از جا برخواست ودستش را محكم گرفت و درحالی که او را به دنبال خود می کشید با قدمهای بلند وعصبی از پله ها بالا رفت ووارد اتاق سایه شد ،با نهایت خشم در كمد لباسش را گشود و چند دست لباس را روي تخت پرت كرد و فرياد كشيد:
-اينها چيند؟ اسمشون لباس نيست؟
با لجبازی زمزمه کرد
-همه اينها از مد افتاده اند
براي كنترل خشمش لحظه اي چشمانش رابر هم فشرد ونفس عميقي كشيد وسپس با ملايمت گفت
-سايه !من میفهمم كه تو امشب فقط قصد داري منو اذيت كني ،والا خودم خوب ميدونم تو دختري نيستي كه از اين جور لباسهاي جلف و زننده خوشت بياد ،ولي اگه فكر كردي امشب ميتوني با احمق فرض كردن من برنده اين ميدون بشي بايد بگم كاملا در اشتباهي ،پس تا نزدم به سيم آخر ،سعي كن لباست رو از بين همين لباسها انتخاب كني ،درغير اينصورت سريع لباست و عوض كن تا فروشگاهها تعطيل نشدن با هم بريم و لباس دلخواه و مد روزت و پيدا كنيم
از اينكه ارمين باز هم مثل هميشه دستش را خوانده بود عصبي و ناراحت با اخم گفت:
-اين لباس و هم چون تو ازش خوشت نمياد حتما بايد بدم به ساغر
-اين مشكل خودته كه با اين سنت هنوز نميتوني لباسي روكه برازنده شخصيتته وانتخاب كني ........اما نه ،اگه اين لباس و اينقد دوس داري كه براي بخشيدنش به ساغر ميخواي زانوی غم بغل بگیری و با یه نگاه پر حسرت آبروي منو سكه يه پول كني ميتوني توي خونه بپوشيش البته فقط وقتي كه تنها هستي
با خشم داد زد:
-لباس پوشيدن من وقتي كه تنها هستم به توربطي نداره
-البته که ربط داره چون من از اينكه دوستت هم تو رو اينهمه لخت ببينه معذبم
كلافه داد زد:
-از اتاقم بروبيرون
آرمين به لباسهاي پراكنده روي تختش نگاهي انداخت و گفت:
-باشه ميرم....ولي خواهشاً یه لباس درست بپوش كه حوصله يه جنگ اعصاب ديگه رو ندارم
ميخواست از اتاق خارج شود كه با يادآوري چيزي دوباره گفت:
-در ضمن يكم هم از آرايشت كم كن
با خشم دندانهایش را برهم فشرد ومحکم گفت:
-گفتم برو بيرون
آرمين با لبخندشیرینی گفت:
romangram.com | @romangram_com