#سایه_پارت_272

- عمر دست خداست ما نباید نا امید بشیم...

سپس او را از آغوشش بیرون کشید وگفت :

-بیا بریم شام بخوریم. ساغر به خاطر تو امشب آشپزی کرده

لبخند تلخی زد وبه همراه مادرش به طرف آشپزخانه رفت

قاشق راکه به دهانش گذاشت با حیرت از طعم خوش غذا گفت :

-هوم .....آفرین ساغر خانم ،می بینم کلی بزرگ وکدبانو شدی ،مامان حالا وقتشه که دیگه شوهرش بدیم

ساغر نگاهی گذارا به او انداخت گفت :

- تو خیلی کدبانو بودی شوهرت دادن ؟!

-آخه من یه عاشق سینه چاک مثل شایان نداشتم که دراینجا رو از پاشنه در بیاره

-آرمین تو که عاشق تره!..... با اون دستپخت افتضاحت نمی دونم دلش به چی تو خوشه هنوز بیرونت نکرده

-من اصولا چون خیلی باهوشم ،یه چیزی رو فقط یه بار امتحان کنم فوت آب میشم ،مثل تو که خنگ نیستم

-آره جون عمت، مامان ! اون روز که خونشون بودم یه قورمه درست کرده بود که آبش یه ور می رفت لوبیاش هم یه ور، من نمیدونم به این دخترت چی یاد دادی

ناهید با ناراحتی گفت :

-آخ بمیرم من ،حتما آرمین هم کلی از دستپختت می ناله

با اعتراض گفت :

-مامان جون ،شما دیگه چرا حرفهای این وروجک و باور می کنید ،آشپزی من حرف نداره

ساغر خنده ای کرد وگفت :

-تو فقط چشمای خوشگلت حرف نداره والا هیچی بارت نیست

- من خیلی خسته ام ،تمام روز سر کلاس بودم ودیگه تحمل کل کل با تو رو ندارم، زیاد سر به سرم نذار یه وقت دیدی عصبانی میشم وهمه این ظرف وظروفها رو روی سرت میشکنما !!

بعد از شام در حالی که ظرفها را جمع میکرد برای شستن پشت سینک ایستاد که ناهید مخالفت کرد و با مهربانی گفت :

-عزیزدلم تو برو استراحت کن خودم اینا رو میشورم


romangram.com | @romangram_com