#سایه_پارت_271
-اما اون هیچ وقت در مورد بردن شما به خارج چیزی به من نگفته
دوباره نفسی تازه کرد وگفت :
-اون خیلی باشعوره ،نمی خواد تو نگران وضعیت بحرانی من بشی ،اونم از اینکه تو نتونی با این موضوع کنار بیای نگران ودلواپسه
-بابا این چه حرفیه
-این واقعیته دخترم،تو باید با بیماری من کنار بیای عزیزم
بغض الود گفت :
-درسته که منو سرو سامون دادی واز بابت من دلواپسی نداری ولی بابا پس مامان وساغر چی میشن
-من اونها رو فراموش نکردم آرمین قول داده که ازشون مثل مادرو خواهر خودش نگهداری کنه
(خدای من !.......، چه کسی !! بابای خوش خیالم ما رو دست چه آدمی سپرده )
اشکهایش سرازیر شدند وباگریه گفت :
-ولی بابا هیچ کس جای شمارو برا ما پر نمی کنه
لبخند تلخی زدو گفت :
-خستگی از سرو روت میباره عزیزم ،پاشوبرواستراحت کن ،نگران منم نباش
اشکهایش را پاک کرد وصورت نحیف پدرش را ب*و*سید و از اتاقش خارج شد .پشت در اتاق پدرش لحظه ای ایستاد وگریست،ناهید در حالی که او را به آغوش می کشید غمگین گفت :
-باز هم اشکت و در اورد ؟
با بغض گفت :
-اون فقط از مردن حرف میزنه ومنم تحملش و ندارم
با مهربانی موههایش را نوازش کرد وگفت :
-خودت که چند بار با دکترش حرف زدی اون هیچ امیدی نداره ،پدرت فقط داره زجر میکشه،کاری از دست هیچ کدوممون بر نمی یاد
با حرف مادرش گریه اش شدید تر شد وگفت :
-آخه اینهمه آدم توی دنیا هستن چرا بابای من؟
romangram.com | @romangram_com