#سایه_پارت_273
- باید منتظر آرمین بمونم
-تو برو بخواب، هروقت آرمین اومد خودم خبرت می کنم
-ولی ممکنه دیر وقت بیاد
-ایراد نداره منم تا دیر وقت بیدارم
از جا برخاست وگفت :
-باشه ،پس شب بخیر
سرش را روی بالش گذاشت، اما فکرش مشغول ودرهم بود و مانع استراحتش می شد ،حرفهای آرمین واینکه تنها راه خلاص شدن از دست نیما گفتن واقعیت است یک لحظه آرامش نمی گذاشت .اینکه او به آرمین علاقه دارد دروغ نبود اما از این می ترسید که پس از جدایی از آرمین این واقعیت باعث ترحم ودلسوزی نیما شود و اصلا در خودش این جسارت را نمی دید واقعیت را فاش کند
نفس عمیقی کشید وتلفن همراهش را رو میز عسلی گذاشت و با فکر ورویای آرمین سعی کرد فکرش را آزاد کند وبخوابد
در عمق خواب فرو رفته بود که با صدای زنگ تلفن همراهش سراسیمه در رختخواب نیم خیز شد، گیج ومنگ نگاهش رابه اطراف چرخاند ،اصلا موقعیت خودش را به یاد نمی آورد، انگار مخش هنگ کرده بود واصلا نمی دانست کجاست، دست برد وگوشی اش را که هنوزداشت زنگ می خورد را برداشت و خواب آلود دکمه وصل تماس را زد صدای آرمین در گوشی پیچید
-پایین منتظرتم ،زود بیا
در ذهنش به دنبال جوابی می گشت ،اما هیچ نمی یافت که بگوید آرمین دوباره گفت :
-چی شد، دوباره خواب رفتی
خواب آلود گفت :
-هان .........نه نه.......
باخنده گفت :
-ولی لحن صدات که چیز دیگه ای می گه ،می خوای بیام بالا
کمی موقعیت خودش را به یاد آورد به همین دلیل گفت :
-نه.نه....... خودم میام پایین
با لحنی آرامش بخش گفت :
-پس مواظب پله ها باش
خواب آلود گوشی را قطع کرد واز جا برخاست مقنه اش را پوشید و وسایلش را برداشت و در حالی که پالتویش را روی دستش می انداخت با تی شرت وشلوار تریکوی که پوشیده بود از اتاق خارج شد ناهید که در سالن بیدار نشسته بود با دیدن او گفت :
romangram.com | @romangram_com