#سایه_پارت_260

-نیما دکتر بالاتر منتظرشه ،بذار بره

لبخند رو لبهای نیما ماسید وبا صدای خفه ای گفت:

-ولی...

سایه سریع با گفتن به مامان سلام برسونید قصد جدا شدن از آندو را داشت که نیما دوباره گفت:

-سایه خواهش میکنم یه لحظه

از رفتار نیما حسابی کلافه و عصبی بود او داشت از دلشوره ضعف میکرد ونیما با آرامشش فقط زجرش میداد

نیما بسته ای کادو پیچ از ماشینش برداشت وبه طرفش گرفت وگفت:

-اینو از اهواز اورده بودم ولی فرصت نشد زودتر بهت بدم خواهش میکنم دستمو رد نکن

با خجالت بسته را گرفت وگفت:

-چرازحمت کشیدید راضی به زحمتتون نبودم

نیما با غصه گفت:

-قابل شما رونداره

از آن دو خداحافظی کرد وبا قدمهایی سریع به طرف کیوسک روزنامه فروشی گام برداشت . از دور اتومبیل بی ام وی آرمین راشناخت فاصله اش تا کیوسک کم نبود اما مطمئن بود که آرمین با چشمان تیزش قطعا او را دیده است .قدمهایش راتندتر کرد کنار کیوسک ستایش وتارا ایستاده بودند هنوز با ستایش سر سنگین بود

تارا با دیدن او با خنده گفت:

-سایه این روزا دیگه نازنین و داداششو تحویل نمیگیری اتفاقی افتاده

با اخمهایی گره کرده گفت :

-نه مگه قراره اتفاقی افتاده باشه

پس چرا با اونا نرفتی ؟

-اونا مسیرشون با من یکی نبود

وقبل ازاینکه فرصت دهد تارا دوباره چیزی بپرسد از کنار هر دو گذشت

آرمین کنار کیوسک پارک کرده بود واونمیخواست مقابل تارا وستایش که هر دو جزءخبرنگاران درجه یک بی بی سی بودند سوار اتومبیل آرمین شود به همین دلیل کمی دورتر رفت ومنتظر آرمین ایستاد .آرمین اتومبیلش را حرکت داد و کنارش ایستاد و با پایین دادن شیشه با خشم گفت:


romangram.com | @romangram_com