#سایه_پارت_259
از جا برخاست وگفت :
-بلند شو بریم سر کلاس که فک کنم دیگه استاد اومده باشه
درکنار نازنین و دوشادوش هم از در دانشگاه خارج شدند نیما در حالی که به اتوموبیلش تکیه زده بود به انتظارشان را میکشید ؛آن دو را که دید،خندان حرکتی به بدنش داد واز آن حالت بیرون آمد وبه طرفشان رفت .ودر حالی که نگاهش به سایه بود با خنده گفت:
- به سایه خانم عزیز، مشتاق دیدار !برای دیدنت باید تور بندازیم ؟!
لحظه ای از دیدارش جا خورد و دستپاچه لبخندی ساختگی زد و گفت :
-سلام آقا نیما ، خوبید !
آره از احوالپرسی شما هم خوبم و هم سر حال-
کنایه اش را گرفت و در حالیکه با نگرانی اطرافش را دید میزد گفت:
-من یکم گرفتارم !خواهش میکنم گرفتاری منو به حساب بی ادبیم نذارید
نیما با لبخندی شادمان گفت:
-حالا چرا اینهمه لفظ قلم حرف میزنی ،مگه من کیم!
او هیچ وقت با نیما اینهمه تعارفی نبود وخودش هم نمیفهمید چرا با او اینهمه خشک و رسمی حرف میزند .به لبخندی کاملا تصنعی اکتفا کرد وگفت :
-من فقط یکم عجله دارم که اگه اجازه بدید رفع زحمت کنم
سپس روبه نازنین اضافه کرد :
-نازی با من کاری نداری؟
نازنین در حالی که به رفتارش دقیق شده بود با محبت گفت :
-نه عزیز! برو
-پس فعلا با اجازه
هنوز قدمی برنداشته بود که نیما دوباره گفت:
-خوب میرسوندیت
نازنین دخالت کردو گفت:
romangram.com | @romangram_com