#سایه_پارت_261
-چرا سوار نمیشی میخوای تاشب تو خیابون پرسه بزنی
نگاهی گذرا به ستایش وتارا انداخت هر دو سرشان روی مجله در دست تارا بود و اصلا متوجه او نبودند به همین دلیل سریع سوار شد ونفس عمیقی کشید
آرمین آمرانه دستور داد
-کمربندتو ببند
ازاین لحن کلامش متنفر بود اما اصلا حوصله بحث را نداشت ،مثل برده ای مطیع اجرای اوامر کرد ودر سکوت به روبرویش خیره شد
آرمین عصبی پا روی پدال گاز گذاشت وپرسید:
-چرا اینقدر دیر اومدی ؟
آرام نجوا کرد
- کلاسم یکم طول کشید
نگاهی به چهره بی تفاوتش انداخت وحرصی گفت :
-منظورت کلاس آقا نیماست!
پس حدسش درست بود آرمین تیزتر از این حرفها بود اصلا در این شرایط حوصله جنگ اعصاب را نداشت به همین دلیل بی هیچ حرفی نگاهش را از او گرفت وبه خیابان دوخت
آرمین عصبی تر از قبل داد زد
-مگه نگفته بودم نمیخوام باهاش حرف بزنی
پر از خشم گفت:
-مگه من مجرمم که از همه فرار کنم
-من گفتم فرار کن؟!
-پس چی !...... من با نیما بزرگ شدم و اون مثل داداشمه مگه میتونم حالا حتی جواب سلامش رو هم ندم اون که نمیدونه دیدگاه تونسبت به خودش چیه !
-میخواستی بهش اینو بگی اصلا به اون خواهر دهن لقش بگوخودش بهش میگه
کلافه نالید :
-آرمین خسته ام !خواهش میکنم بس کن
romangram.com | @romangram_com