#سنگ_قلب_مغرور_پارت_240

اصلا چرا باید باهام گرم بگیره؟.

مگه براش ننوشتم تمام چیزهایی رو که اتفاق افتاده باید فراموش شه؟..

ای دل لامصب...چرا اینقدر بیقرارو بیتاب شدی؟

اون حسی که که داری ممنوعِ...میفهمی...غیر ممکنِ..

سریع از امید و آقای مظاهری خداحافظی کردم. رفتم سمت آسانسور به محض بسته شدن در آسانسور اشکام ریختن....

یه زمانی می مردم هم نمیذاشتم اشکام غیر از روی بالشت تختم جایی بریزن..

اما حالا....

سرمو تکیه دادم به دیواره ی آسانسور...

دستمو بردم سمت گلوم .

گردنبندی رو که یازده روزه همرامه ؛ پیشمه و شده همدردِ من رو دستم گرفتم....

نمی دونم چرا ولی وقتی توی دستام میگرفتم آروم میشدم...

یه حس خوب و سراسر زیبا تمام وجودمو پر میکرد..

چشمامو باز کردم و به دختر توی آیینه ی آسانسور چشم دوختم....


romangram.com | @romangram_com