#سنگ_قلب_مغرور_پارت_239

هول نکن..

ببین چقدر مغرور و سرد جلوت ایستاده...

پس آروم باش

همینجوری توی چشمای هم خیره شدیم که یهو سرشو برای چند لحظه برد پایین و نفس عمیقی کشیدو مثل همیشه خیلی سرد و خشک گفت: روز بخیر خانوم عظیمی..

و بعد سریع به سمت اتاقش رفت..

همین.....؟

بعد از یازده روز فقط همین سه کلمه؟...

خیلی نامردی... بی معرفت...

نمی دونم چه مرگم شد...

یه بغض خیلی بزرگ توی گلوم به محض رقتنش نشست...

چرا توقع داشتم یه ذره...فقط یه ذره باهام...

چی؟..

چی دارم میگم؟...


romangram.com | @romangram_com