#سنگ_قلب_مغرور_پارت_241

به دستی که گردنبند دور گردنم رو محکم چسبیده...

یه لبخند روی لبهام نشست... من میتونم فراموش کنم فقط زمان میبره...

"حسان"

سه روز از اولین دیدارمون توی دفتر گذشته...

سه روز از اون حال خراب و داغونِ من گذشت...

توی این مدت ندیدمش....

شاید اینجوری بهتره...زیاد همدیگرو نبینیم..

شاید سریعتر بتونیم به حالت اولمون برگردیم...

توی فکر بودم که صدای در منو از فکر درآورد...

مظاهر بود ..

تنها کسی که بدون هماهنگی امیر میومد توی اتاقم..

ـ بیا تو مظاهر...

ـ سلام. خوبی؟


romangram.com | @romangram_com