#سنگ_قلب_مغرور_پارت_236

همین جوری که با امیر صحبت میکردم حضور یک نفر رو کنارم حس کردم...

قلبم از تپش ایستاد اما دلو زدم به دریاو برگشتم....

وای خداروشکر...

مظاهر حمیدی بود...

اول با تعجب نگام کرد بعد با همون لهجه ی شادش سلام و احوال پرسی کرد...

ـ چطورین خانم عظیمی... بابا رفتین حاجی حاجی مکه....

چه خبره یازده روز بی خبر رفتین مرخصی؟ بابا به فکر کارمندای شرکت هم باشین..

از لحنش خندم گرفت. چقدر شاد بود این بشر...

ـ بله ...بله ...خوبم... ای بابا همچین می گین انگار تنهاکارمندی که مرخصی گرفته من بودم.. بابا بنده هم مثل کارمندای دیگه حق استفاده داشتم.. بعدشم بنده مگه وسیله ی تفریح کارمندای اینجا بودم که هر کس بهم میرسه گلایه میکنه؟....

ـ بله بودین دیگه... به قول بعضی ها دلقک این شرکت تشریف داشتین...مسئول روحیه دهی به کارمندا....

با این حرفش هم امید هم خودش زدن زیر خنده و من از دورن سوختم....

تا خواستم جواب بدم که عطر سردی به مشامم خورد...

لال شدم...


romangram.com | @romangram_com