#سنگ_قلب_مغرور_پارت_237
چشمامو بستم و دوباره نفس کشیدم...
خودش بود...
همون بوی سرد...
چشمامو باز کردم . جرات برگشتن و دیدنش رو نداشتم...
اما....نه.....
مگه قرار نبود فراموش کنیم... ؟
بی مهابا برگشتم و غرق شدم توی چشمای سرد و بی روحش...
چقدر دلم برای این چشمها تنگ شده بود...
چقدر دلم....
اَه لعنت به من... لعنت به من که قرار بود ازش بگذرم...
نگاهش کردم .
مثل همیشه بود...سرد و خشک....جدی...
برعکس من...
romangram.com | @romangram_com