#سنگ_قلب_مغرور_پارت_235
عوض شده بودم...
حس و حال نداشتم...
فقط سعی می کردم آروم بگم و یه لبخند روی لبام حین گفتن باشه...همین
ـ دختر. خودتی...کدوم گوری یهو غیبت زد.. بابا یازده روزه نیستی ..جدی جدی فکر کردم که این آقا غوله بلا ملا سرتت بیاره...
هه...درست حدس زدی ...زدی توی خال...بلا که سرم آورده هیچ...نیست و نابودم هم کرده...
و باز هم ادای شوخ بودن و با یه لبخند مسخره ی دیگه...
ـ نخیرم... بنده مرخصی تشریف داشتم... درضمن گنده تر از آقا غوله شما از پس من بر نیومده.. دیگه ایشون جای خود دارند..
آره....زر میزنم فقط...
همینطور که داشتم با امیر صحبت میکردم و به طرف میزش رفتیم...
ـ امیر خوشتیپ شدی؟ کلا این چند روز که من نبودم خیلی بهت ساخته...
ـ پس جی فکر کردی؟ یه زلزله نبود که اینجارو بهم بریزه.. من هم در کمال آرامش زندگی میکردم... حالا ایشالله از این به بعد...
حتما.... اون مهرا حالا حالاها گیر نمیاد.....فعلا که این داغون رو باید تحمل کنی....
ـ باشه. خودت خواستی دیگه... ممنون بابت یادآوریت...
romangram.com | @romangram_com