#سنگ_قلب_مغرور_پارت_234
"مهرا"
صبح گوشیم زنگ خورد...پروانه بود... دیشب وقت رسیدن بهش خبر دادم. بلند شدم. اما حوصله ی پوشیدن فرم لباس رو نداشتم. ترجیح دادم بدون فرم برم...
تمام دستو پام یخ کرده بود حتی فکر اینکه بخوام پامو توی اون شرکت بزارم و بدتر از اون بخوام با حسان روبرو شم داشت دیوونم میکرد..
یه شلوار لی آبی با مانتوی نخی بلند آبی و شال آبی پرنگ پوشیدم... بی آرایش مثل همیشه...
توی این مدت با اینکه ظاهرا بهم خوش گذشته بود اما لاغر شده بودم. ظاهرم خندون بود اما از درون یه خرابه ی تمام عیار بودم..
سر ساعت رسیدم. اول یه سر طبقه ی خودمون زدم... حوری جون و زهره به محض دیدنم شروع کردم به احوالپرسی. ولم نمیکردن. بالاخره بعد از یک ساعت و نیم گپ و گفت با همکارام رفتم به سمت طبقه ی چهارم...خدا خدا میکردم که نباشه...
وارد طبقه شدم امیر با دیدنم انگار دنیا رو بهش داده بودن....
چنان از پشت میز پرید بیرون و اومد به سمتم دوید که یه لحظه ترسیدم...
تا به روبروم رسید مثل دیوونه ها چند ثانیه بهم خیره شد..
ـ هوی آقای امیر سماواتی.. چشماتو لطفا . اگه مکان داره...درویش کن که در غیر صورت از قالب درشون میارم...
درسته کلماتم شوخی بود اما من دیگه مهرای سابق نبودم که شوخی کنم...
romangram.com | @romangram_com