#سنگ_قلب_مغرور_پارت_233

همین..

و تمام....!

برگشتم سمت اتاقم واردش شدمو درو بستم.....

به محض بستن در، پاهام سست شدن.

برای اولین بار توان ایستادن رو نداشم...

سر خردم روی زمین....دستمو روی زانوم گذاشتم..محکم مشتش کردم...

لعنتی.... چرا اینطوری شدم....

مگه قرار نبود همه چیز فراموش بشه...

قرار نبود که دیگه به یادش نباشم....

چرا اینقدر زود باختم....

چرا اینقدر زود جا زدم....

چشمامو بستم. پشت سرهم نفسای عمیق کشیدم...

اما هر چه بیشتر نفس می کشیدم احساس خفگی بیشتری بهم دست میداد..


romangram.com | @romangram_com