#سنگ_قلب_مغرور_پارت_220

بدن عزیز جون به پیوند جواب مثبت داده بود و هروز بهتر میشد...

پروانه که از خوشحالی نمی دونست باید چیکار کنه...

از همه ی دنیا غافل بود فقط عزیز جونو میدید...

حقم داشت هر کسی جای اون بود همین حالو داشت...

ـ گل دختر ماحسابی تو فکره.. عمو بپا غرق نشی..

صدای عمواز پشت سرم میومد... خیلی توی این ده روز زحمتمو کشیده بود...

ممنونشم حسابی....

برگشتم صورتشو بوسیدم.

دستموگرفت توی دستش. پیشونیمو بوسید

ـ نگفتی؟ کجا بودی که از عالم و آدم بی خبر بودی؟

ـ هیچی عمو جون... همین دوروبر بودم. فقط یه کم بی کاری خستم کرده.. حوصلم سر رفته

ـآها فهمیدم... دلت تنگ تنهایی و تهران شده درسته؟ میخوای بری؟

توی چشماش نگاه کردم.. خیلی تیز بود...


romangram.com | @romangram_com