#سنگ_قلب_مغرور_پارت_219
شاید فکر میکردن با این کاراشون میتونن منو از این حال و هوا درم بیارن..
اما نمی دونستند از درونم خبر نداشتن...
دردی که داشتم با این چیزا خوب نمیشد...
دو سه روز دیگه هم گذشتو من اون روزا رو پیش خونوده ی مادریم گذروندم...
اونجا هم خیلی بهم میرسیدند...
با امروز ده روزه که شاهرودم...
ده روزه که از اون اتفاق..از اون شب گذشته...
اما حالِ خراب ِ من خرابتر و داغونتر شده...
از حسان خبری ندارم...
اون چطوره؟
تونسته فراموش کنه؟
یا مثل منِ؟ ................فقط تظاهر میکنه که فراموش کرده...
توی این مدت حال پروانه و عزیز جون مدام میگرفتم.
romangram.com | @romangram_com