#سنگ_قلب_مغرور_پارت_218

ـ خوب مثه اینکه هم چینم دلت نمیخواد دردو دل کنی؟ مثل همیشه راحت حرفتو نمیزنی؟

صدرا فهمید که حرف زدن برام راحت نیس...

همیشه از چشمام حالم رو میفهمید...

خندیدم باید یه جوری بحث و عوض میکردم...

این طوری بهتره...

فراموشی...

ـ بلی. بلی ... حق با شماست... قَرَض فقط خالی کردن جیب جنابعالی و گردش بود که دلیلش شد دردو دل..

ـ ای زلزله.. باشه حالا که جیب بنده رو خالی کردی و گردشاتم که تموم شده و چای آتیشیم که خوردی پس پاشو بریم که بنده الان دو تا گوش دراز روی سرم ظاهر شده...

صدرا فهمید که قشنگ پیچوندمش ... اینکه نمیخوام مثل همیشه دردو دل کنم..

دوسه روز دیگه هم گذشت. هر روز عمه ناهیدو و عمه راحله خونه مامان حاجی بودندو سهیلا ترم تابستونه برداشته بود امتحاناش شروع شده بود برای همین زیاد نمی دیدمش...

ولی صدرا به جاش همیشه خونه مامان حاجی پلاس بود...

صدرا و شایان و شهروز شده بودند گروه دلقکا...

مدام تو سرو کله ی هم میزدند...


romangram.com | @romangram_com