#سنگ_قلب_مغرور_پارت_208
به بوق دوم نرسید که صداش به گوشم خورد ...
البته صدا که نه جیغاش....
ـ کثافتِ عوضیِ آشغال... کدوم گوری پاشدی رفتی؟ 4 روزه ازت خبری نیست. آخه نمی گی من اینجا دق مرگ میشم.... چرا این لامصبو خاموش کرده بودی...؟به خدااگه دستم بهت برسه زندت نمی ذارم.... بالاخره از اون خراب شده میای اینجا دیگه...
اگه وسط حرفش نمی پریدم تا خود شب یه سره میرفت
ـ هوی بابا بسه... مردی...کبود شدی.... نفس بگیر...
ـ زهر مار... درد... کوفت... یرقان... مهرا الهی خبرت بیاد که منو تو بی خبری گذاشته بودی..
ـ آها. الان دقیقا نگرانم شده بودی؟
ـ مهرا. منو سگ نکن... پس چی؟ زنگ زدم برات جک تعریف کنم؟
ـ اِ..؟خوب بگو.. جدیده؟
ـ مــــــــــــهرا...
ـ بــله... باشه بابا... هاپو نشو... اینقدر این چهار روزه مشغول بودم که گوشیم که سهله خودمم یادم رفته بود...
ـ زهر مار... یعنی اینقدر که حتی نمیتونستی یه خبر از عزیز جون بگیری...
با اسم عزیز جون تمام بدنم سرد شد..
romangram.com | @romangram_com