#سنگ_قلب_مغرور_پارت_204
ـ اوهو... باشه بابا... چرا جوش میاری.... حالا بنده رو میبخشید والا حضرت........
صدرا خندید و بینیمو کشیدو گفت:
مگه میشه تو رو نبخشید جقله خانوم..
بعد ساکت شدو خیره نگاهم کرد... توی صورتش ، توی چشماش نگرانی موج میزد... میدونستم نگرانمه. نه تنها اون همه ی اطرافیانم..
از توی چشماشون میخوندم که نگران منن
ـ هوی بسه تموم شدم..
صدرا سریع سرشو انداخت پایین و یه نفس عمیق کشید. دوباره بهم چشم دوخت و اینبار با لحن جدی و بدون شوخی پرسید:
ـ مهرا خوبی؟
جملش به ظاهر دو کلمه بود. اما در باطنش یه دنیا حرف بود..
لبخندی زدمو دستشو گرفتم و گفتم:
ـ صدرایی هوس بیرون گردی بد زده به سرم... منو میبری دَردَر؟
صدرا خنده ی مردونه ای کردو گفت:
ـ همیشه همینجوری بودی.. واسه اینکه دردو دل کنی باید تو از دیگران رشوه بگییری...
romangram.com | @romangram_com