#سنگ_قلب_مغرور_پارت_205
خندیمو بلند شدم رفتم توی هال...
بعد از شنیدن غرای عمه ناهیدو زنعمو و التماس های من بالاخره عمو اجازه داد که برم....
منم از خدا خواسته پریدم توی اتاقم.
اول باید یه دوش می گرفتم.............
سریع رفتم داخل حموم . لباسامو درآوردم. آبو باز کردم. سرمو زیر دوش آب ولرم بردم... سبک شدم...
چشمامو بستم....بیشتر بهم آرامش تزریق شد...
به محض باز کردن پشام نگاهم به آیینه ی روبروم که به دیوار زده بود افتاد...
گردنبندی که حسان بهم داده بود چنان برق میزد که حتی برقش از توی آیینه ی بخار گرفته حموم هم دیده میشد...
دستام رفت روی گردنبند و چشمام دوباره بسته شد...
پرواز کردم به اون شب......
اون شب که در سکوت به ظاهر پر شده بود اما سراسر فریاد بود...
اشکام همراه قطره های آب سرو صورتم می چکید...
دستم که گرنبند توش بود مشت شد خواستم با تمام وجود اونو از گردنم بکشم بیرون...
romangram.com | @romangram_com