#رز_خونی_پارت_143


دیوونه شده و الان با سیاوش برای درمان رفتن فرانسه .

واقعا دیوونه شدم اون لحظه ..... البته بهتره از اخلاق گند عماد هیچ حرفی نزنم که روی نرومه .

همش زل میزنه به یه گوشه و عین همیشه اخم میکنه .... بعضی اوقات به دلم میگم اخه اینم ادمه که عاشقش شدی ؟ نه اخلاق داره نه حسی نه احساسی نه عاطفه ای اصلا هیچی ... فقط و فقط یه غرور و یه اخم گنده وسط ابروهای پر پشتش .

خدایا ..... خان قاجار که داره بدبخت میشه خودت مواظب این عشق ما باش .



فصل پنجم : مهتاب خان قاجار فصل آخر



درد دلم داشت منو میکشت ..... از روی تخت پاشدم .... از بین پرده های پاره پوره نور زرد رنگ خورشید رو دیدم ..... هنوز امیدی هست ؟ یه نگاه به گوشه اتاق انداختم ..... خون و خون ...... خون های پاشیده شده روی دیوار منو یاد ضربه های دلچسب شاهین مینداخت .

یه لبخند کوچیک اومد روی لبم .... 8 سال و چند ماه من تحمل کردم .... ضربه ها و دود ها و تاریکی ها تنهایی ها .

فقط و فقط بخاطر شاهین .... منی که عشق خانواده بودم با تموم تهدید های طارق باز هم پای عشقم موندم اما بخدا دیگه کشش ندارم .... انگار داره جونم رو میکشن بیرون از بدنم .

در اتاق باز شد ..... خودمو کوبوندم به دیوار و یه نگاه کوچولو به در انداختم ..... شاهین بود اما خبری از ترکه , آشغال سیگار , ذغال داغ یا کمربند نبود .

اروم وارد اتاق شد ..... یکی از دستاش پشتش بود انگاری که یه چیزی قایم کرده بود .

گفت : بانو ..... حتما تعجب کردی که چرا من بدون ترکه و این جور چیزا اومدم ..... خب دیگه این اخرین جلسه من با تو بود .... تو فقط یه امروز رو وقت داری که به طارق جواب بدی اما میخوام خودم هم اعتراف بکنم ..... تو منو دوس داری خب ..... خب چرا که نه اگه منم باشم ؟ مهتاب ممکنه باور نکنی اما من از همون شبی که دنبالت راه افتادم و چشبوندمت به دیوار باغ و لب هامو گذاشتم روی لب های پاک و مقدس تو میدونستم یه بازی خطرناک این وسطه .... هم احساسات یه مرد گنده و پول دوس هم احساسات یه دختر ظریف و شکننده اما صبور ...... اما ما این بازی رو شروع کردیم . آخرش این نیست مهتاب .... باور بکن که این آخرش نیس ..... من نمیدونم چرا نمی تونم کاری بکنم چون چه تو بگی اره چه نه ...... تو زن طارقی مگر اینکه ..... بخوای .... جون .... سالومه رو ..... توی خطر بندازی . سالومه هنوز پیداش نی ..... میگن پیش عمه اته اما فقط طارق میدونه .... مهتابم ..... میدونستی که اولاش گل های رز رو برای طارق میدزدیم اما بعد از یه مدت خودم برای خودم ورشون میداشتم ..... میدونستی هر روز برای یاد بود تو توی اتاقت گل های رز رو میزدم توی خون هایی که خودم از تو گرفته بودم .... با حوصله گل ها رو پرپر میکردم و مینداختم از پنجره اتاقت توی اتاقت ..... اولاش نامه هم مینوشتم ..... البته جوری میگفتم که همه فکر بکنن طارقه نه من اما خب بعدش دیگه دست من نبود ..... دلم مینوشت ...... مهتاب من ..... نور آسمون شب های تاریک و بانوی مقدس من گناهکار ...... منو میبخشی ..... بگو مهتابِ من .... بگو تو هم منو دوس داری .... بگو که تا آخرش باهام همکاری میکنی و نمیزاری طارق بشه شوهرت ؟ اَسک نریز عشق من ..... دِ لعنتی میگم اَشک نریز ...... مهتابِ من .... خانوم کوچولو ؟ میگی آره ؟ به من میگی ؟یا به طارق ؟ مهتابم اَشک نریز و سوال منو جواب بده .

دستامو گرفته بود توی دستام و نگران منو نگاه میکرد .... چشمای خمار عسلیش خامم کرد اما نمیدونم اون جواب لعنتی چی بود که دادم

گفتم : به طارق .

خودمم تعجب کرده بودم چه برسه به اون .... الان میگه پس مرض داشتی 8 سال مقاومت کردی ؟ اما خب جون سالومه توی خطر بود .

پریشون پاشد .... دستی به موهاش کشید ..... گل رزی رو که قایم کرده بود برداشت و

زد توی خون .... اون خون .... اون خون مال من بود .

گل رو چسبوند به بینیش و یه نفس عمیق کشید .

romangram.com | @romangram_com