#رز_خونی_پارت_144


با حسرت گفت : خداحافظ رز خونی من . امیدوارم پیشمون نشی و با شوهرت خوشبخت بشی . تو تنها ....... رز خونی منی . امشب به طارق میگم که تدارک ببینه و کارای عروسی رو بکنه ..... مهتاب خان قاجار میشه این گل رز رو با خودم ببرم ؟ اخه میدونی چیه .... این تنها یادگاری من از عشقمه .... عشقی که جاشو پول پر کرده بود اما من دیر جنبیدم ...... انگاری ضربه های ترکه رو بیشتر از نوازش دوس داری . هر جور راحتی .... خداحافظ ...... رز خونی .

میخواستم داد بزنم که نره .... اما صدایی از ته گلوی من بیرون نمی اومد . اون رفت و من حکم مرگ خودم رو خودم زدم ...... شاهین تنها جون من بود و اون رفت .

وقتی در رو بست و قفلش رو انداخت نشستم روی زمین و برای حکم مرگم گریه کردم ..... تونستم صداشو بشونم که گفت : نمیزارم اینجوری تموم بشه .

یعنی چی ؟ یعنی واقعا نمیزاره ؟ وای خدایا خودت کمکم کن ..... وقتی به عشقش اعتراف کرد خوشحال شدم اما اون جواب لعنتی من تلاش یه عمرم رو به باد داد .... خدایا خودت کمک کن .

*********************

تا شب هیچ کاری نکردم و وقتی داشتم میرفتم بخوابم طارق اومد توی اتاقم و کلی درباره آینده حرف زد و منم جوری خودمو نشون دادم که انگار خیلی دوس دارم .... اقا کلی پول داده به یه عاقد که توی جمع خانوادگی مخفیانه جوری که کسی از افراد دهکده نفهمه با هم عقد بکنیم و بعدشم وارد خونه بزرگ خودش میشیم .... وای خدایا همه حرفاش مثل یه زهر میمونه .

خوابیدم و چشامو روی هم گذاشتم .

پاشدم و چشامو باز کردم .

اتاق از تمیزی برق میزد ..... تا سر و صورتم رو شستم دکتر اومد و زخم هامو بست و کلی کار کرد تا بلاخره دردم کم شد . بعد از ظهر طارق به شاهین گفته که منو ببره یه خونه که توش یکی از فامیلای طارق آریشگره و میتونه پوستمو درست بکنه تا فردا ظهر عقد بکنیم . تا ظهر توی اتاقم نشسته بودم و هیچی هم نخورده بودم .

وقتی شاهین اومد یه لبخند روی لباش بود .... نمیدونستم اون دیگه برای چیه ؟ آماده شدم و همراهش سوار ماشین شدم .

وقتی ماشین رو روشن کرد بخاری رو هم روشن کرد .... دستاشو از سرما بهم مالید و زیر لب به این زمستون یه لعنت فرستاد .

چادرمو کشوندم تا روی صورتم تا نه کسی منو بشناسه نه صورت خوشگلمو ببینه .

یک هو ماشین وایساد و شاهین پنجره سمت منو پایین داد .

گفت : ببخشید کجا میرید برسونمتون ؟

صدای یه مرد اومد : اِ اقا شاهین مزاحم نمیشیم ....

شاهین حرفشو قطع کرد و گفت : بیا سوار شو سرده خانوم بچه ها سرما میخورن .

صدای باز و بسته شدن در رو شنیدم .

مرد گفت : اقا شاهین خدا خیرتون بده .... اِ اقا شاهین همسرتونن ؟

شاهین هل شد و گفت : بل ... .بله . چطور ؟

romangram.com | @romangram_com