#رز_خونی_پارت_142
با نفرت گفت : کار دایی .... من بخاطر عشقم اینجوری شدم ملیحه .... من عاشقیم که نمی تونه برای عشقش کاری بکنه .... اون داره زیر ضربه های ترکه و کمربند جون میده اما من افسرده و بی حال و خسته روی این صندلی به انتظارش نشستم . ملیحه تو میدونی که عاشقشم ..... خودم با چشمای خودم دیدم که چجوری کتک میخورد اما میخندید ..... اگه اشک میریخت دیوونه میشدم اما با لبخندش روانی شدم ملیحه .
شاهین میزدتش .... طارق میخندید و لذت میبرد .... دستاشو بسته بودن .... هر ضربه محکمی که بهش میخورد خونی بود که ازش میرفت .ملیحه اون اون ...... عشق من ..... عاشق شاهینه درست ..... اما داره به خدا میمیره ..... یه کاری بکن . ملیحه ازت خواهش میکنم ..... ای خـــــــــــــــــــــدا مهتاب منو نجات بده .... خدایا من چه کاری کردم که باید تقاص بدم تازه منم نه ...... مهتابم .
ماهان و شوهر عمه اومدن منو از دست داراب نجات دادن ..... واقعا دیوونه شده بود ... عمه اینقدر اشک ریخته بود که داشت غش میکرد .... دستی به صورتم زدم و در کمال تعجب دیدم صورتم خیسه .... ماهان اروم اروم اشک میریخت .... داراب رو بردن بالا .
وقتی رفت داد عمه بلند شد که داد زد : مهتــــــــــــــــــــــ اب عمه جان کجایی ؟ اخه عمه چیکار داری میکنی با خودت .
منو توی بغلش گرفت ..... اشک میریخت و موهام رو میبوسید ..... منم توی آغوشش اشک میریختم .
بعد از اینکه عمه و خودم آروم شدیم ازش خواستم اینی که داراب میگفت رو تعریف بکنه .
با حسرت گفت : یه روز به داراب گفتن که مهتاب رو پیدا کردن ..... اونم از خدا خواسته رفت اونجا که گفتن و اونجا انبار بود .... وارد انبار که شده بود اونو با دختری غرق در خون و درد رو به رو کردن ..... وقتی میره جلوتردختره صورتش رو میاره بالا و داراب در کمال تعجب دختری با صورتی زخمی و چشم های گود افتاده که تموم موهای مشکیش خونی شده بوده رو میبینه ..... داشته در میرفته که دختر با بی حالی بهش میگه داراب نرو خواهش میکنم من مهتابم ...... اون موقع داراب وقتی مهتاب رو میشناسه به سمتش میره و .....
ماهان اومد و گفت : خب ملیحه میخواد خودش برات تعریف بکنه .
از کنار عمه پاشدم و از پله ها رفتم بالا .... رفتم توی تنها اتاق طبقه بالا .... یه اتاق فرو رفته در تاریکی و سکوت . تا در رو بستم صدایی خسته و غمگین شروع کرد به گفتن : نشستم کنارش .... مهتاب خندید .... دستای سرد و خونیش رو گرفتم توی دستام .... یه بوسه بهشون زدم اما تنها چیزی که فهمیدم مزه خون بود و بس .... سرشو توی دستام گرفتم .... میخندید ..... افتاد توی بغلم .... روشو پوشوندم .... میلزید از درد ....
در های بزرگ باز شد و قد و قامت یه مرد بلند و هیکلی با یه ترکه توی دستاش پیدا شد .... سایه اش افتاد روی ما .... اومد داخل و من با تعجب به قیافه خشن و شیطانی شاهین رو دیدم .... صدای خنده آشنایی از سمت چپ اومد و بعد طارق رو دیدم که روی صندلی نشسته و داره سیگار میکشه و با لذت به مهتاب نگاه میکنه .... دوتا مرد هیکلی منو از مهتاب جدا کردن و نشوندم روی صندلی .... طارق بهم نگاه کرد و گفت : داراب جان ..... خواهر زداه ی عزیزم شاهد این لحظه های قشنگ باش .
دست و پاهای مهتاب رو بستن ..... یه نفس عیق کشید و بعد ..... ضربه ای که شاهین محکم به گردنش زد ..... نمی تونستم دردشو حس بکنم اما اونقدر زیاد بود که نمیشه تصورش کرد ..... توی حیرت میدیدم که مهتاب چطوری زیر لگد های اون دوتا مرد گنده به بدنش داره میمیره اما کاری نمی تونستم بکنم ..... دیگه داشت واقعا کار به جای بخیم میکشید که شاهین مهتاب رو از زیر پای اونها نجات داد . مهتاب رو اروم و با احتیاط بلند کرد .... وقتی دیدم که چشم تو چشم شدن یه لحظه احساس کردم شاید شاهین اونقدرا هم بد نباشه و مطمئن شدم که نیست .... شاهین احساسی داره نسبت به مهتاب اما اونقدر عاشق شهوت و پوله که این احساسش پنهان شده .... تنها میتونم بگم .... جون مهتاب این وسط گذاشته شده و خیلی ها دارن با این جون بازی میکنن حتی من و تو ..... ما نشستیم و دست به دست هم دادیم که مهتاب زجر بکشه ما هیچ کاری نکردیم .... اما شاید این تویی که باید کاری بکنی ملیحه .... فقط بدون این تویی که خواهرتو نجات میدی .
بعد از حرفاش سرم احساس سنگینی میکرد .
از اتاق تاریکی و تنهایی داراب اومدم بیرون و وقتی در رو بستم برای چند دقیقه بهش تکیه دادم ..... میتونستم صدای اروم و اهسته داراب رو بشنوم که از خدا کمک میخواست که عشقشو نجات بده .
یاد حرفش افتادم " این تویی " و شاید واقعا من باید کاری بکنم . اره اره ..... اول اینکه بقیه رو پیدا بکنم .... دوما اینکه اون رز های خونی رو کی میاره و سوما اینکه مهتاب رو با کمک خیلی ها نجات بدم و طارق رو به مرز نابودی بکشونم .
***************
دو هفته بعد
بلاخره از همه چیز سر در اوردم .... حالا باید روی نقشه ام کار پیدا بکنم . چیزای که فهمیدم اصلا خوب نیس شاید بعضی هاش .... سهراب و مهراب اومدن خونه اما خب سایه و سیاوش چی ؟
انگاری .... خب انگاری نه ..... طارق برای اینکه جواب بله رو از مهتاب بگیره شبونه سایه رو میبره به انبار و با بدن خونی و داغون مهتاب اونو رو به روش میکنه و بعدش صبح که بچه ها دنبال سایه میگردن توی دره گل ها یه دختر که داره میلرزه و داد میزنه رو پیدا میکنن .... مهراب میگفت که مهتاب رو جوری جلوی سایه زدن که سایه .....
romangram.com | @romangram_com