#رز_خونی_پارت_141


وقتی از ماشین پیاده شدم باد ملایم صورتمو نوازش کرد ..... پاهامو توی جاده محکم میزاشتم و با وقار راه میرفتم اما توی دلم دل آشوبه عجیبی وجود داشت .

افکار مزاحم رو از خودم دور کردم و رفتم جلوی در .... ماهان جلوی من بود .... زنگ رو زد و صدای خانومی شنیده شد و وقتی ماهان گفت منم عمه تعجب کردم که صدای عمه چرا اینجوری شده .

یه زن شمالی در رو باز کرد و ما رو به داخل راهنمایی کرد .

وقتی وارد سالن اصلی شدیم ..... یه مرد مسن رو دیدم که نشسته روی مبلی داره روزنامه میخونه و زنی میان سال که بافتنی میبافه و یه مرد که روی صندلی کنار پنجره نشسته .

زن گفت : ماهان جان خوش اومدی پسرم . حتما خسته ای عمه .... چه خبرا ؟ بلاخره از تبعیدی در اومدی پسرم ؟ ای خدا بگم چیکار نکنه اون طارق رو که ایشالا خیر نبینه .

مرد گفت : بسه طاهره اون برادرته .... خب بلاخره ...

مرد سکوت کرد ..... زن که همون عمه طاهره بود وقتی منو دید جا خورد .

گفت : ماهان این زنته ؟ چه خوشگله ماشالا ! فرنگیه ؟ منو یاد سایه و ملیحه میندازه .

مرد که شوهر عمه بود گفت : نه بابا طاهره شبیه سایه نیس شبیه ملیحه اس . ایرانی بلده حرف بزنه ماهان ؟

ماهان با درموندگی گفت : نه بابا من زن ندارم که . این خود ملیحه اس .... چند ماهه که از تهرون اومده .

چشمای عمه و شوهر عمه زده بود بیرون ... بلاخره عمه راضی شد و منو جوری در آغوشش گرفت که داشتم خفه میشد و بعد از جون توی آغوش مردونه شوهر عمه گم شدم .

عمه رفت تا اسفند بیاره .... ماهان نشست روی مبل کنار شوهر عمه و من چادرمو در اوردم .... عمه اومد کنار من نشست .... اسفندو دود کرد و دور سرم چرخوند .... یه صلوارت فرستادیم .... بعد عمه رفت سراغ اون مرد که کنار پنجره بود .... متوجه شدم عمه داره گریه میکنه .

با گوشه روسریش اشکشو پاک کرد . اسفندو گذاشت روی ایوون و اومد دوباره کنار من .

عمه و شوهر عمه هی سوال میپرسیدن اما من حواسم پی پیدا کردن مشخصات اون مرد بود تا اینکه بلاخره جرئت یه سوال از عمه رو کردم

پرسیدم : عمه اون آقا کیه ؟

عمه تا اومد چیزی بگه مرد با صدای آشنایی گفت : یه آشنا .... یه عاشق که میخواد انتقام بگیره ملیحه ..... پسر عمه اتو میشناسی ؟

از تعجب دهنم باز مونده بود ..... داراب 26 ساله که حالا بیشتر موهاش سفید شده , حالا افسرده و بی حال شده , اون داراب بود ؟ واقعا داراب بود ؟! کسی که همو رو میخندوند ؟ کسی که حتی فکرشم نمیکردم اینجوری بشه ؟

از سر جام پاشدم .... رفتم رو به روش نشستم .... اره اره خود داراب بود .

گفتم : تو چی شدی داراب ؟ چرا اینجوری شدی ؟

romangram.com | @romangram_com