#رویای_واریا_پارت_195
-اره چهار روز دیگه می رم ،این دفعه دیگه تصمیم خودم را گرفتم .مدتها پیش باید این کار را می کردم پدرم یک دیکتاتور زورگوست تا زمانی که پیش او بمانم و برایش کار کنم هیچ کسی نخواهم شد .فقط مثل یک رمز هستم که افکار او با صدا و دهان من خارج می شود .دیگه هیچ چیز بیشتری نیستم .واریا سکوت کرده یان ادامه داد :شاید در کانادا وضعیتم به مخاطره بیفتد چون باید از اول یا بهتر بگم از صفر شروع کنم .شرکت دوستم چندان بزرگ نیست ولی هر دوی ما ایده هایی داریم ما برای کارمان شور و شوق کافی داریم و هیچ کدامان از کار زیاد نمی ترسیم .
-باید کار پر هیجانی باشد واریا با صدایی خفه زمزمه کرد به نظر می رسید چیزی برای گفتن ندارد انها از خیابانهای شلوغ می گذشتند و ورایا به این دقایق اخر که در کنار یان نشسته است فکر می کرد او به دستهای یان که خیلی ارام در کنارش رها بودند نگاه کرد اگر یک دفعه دست یان را بگرید چه خواهد شد ؟
چون واریا می ترسید مبادا دست به چنین کاری بزند از پنجره ماشین به بیرون نگاه کرد و خود را مشغول تماشای مسیر راه نشان داد تا به خانه اش برسند .بالاخره جلو در خانه او ایستادند واریا هم سعی کرد کلید اپارتمانش را از کیف بیرون بیاورد از زمانی که در اپارتمان را قفل کرده و کلید ان را درون کیفش گذاشته بود انگار صد سال می گذشت یان به دنبال او از راه پله باریک اپارتمان بالا رفت .راننده هم مشغول حمل چمدانها از ماشین به داخل خانه شد
انها وارد اتاق نشیمن شدند .چقدر این اتاق به نظر واریا کوچک می امد در مدت غیبت او خانه خالی و کثیف شده بود او پنجره را باز کرد و با این کار کمی گرد و خاک بلند شد .او برگشت تا با یان خداحافظی کند دید که یان جلوی در ایستاده و او را نگاه می کند .واریا در کمال تعجب مشاهده کرد که او در را پشت سرش بست و کمی جلو امد جملاتی مثل تشکر و قدردانی که داشتند روی لبهای واریا نقش می بستند با این کار یان از بین رفتند .یان به طرز عجیبی به او نگاه میکرد و این برای واریا خیلی تازگی داشت واریا به سختی چشم در چشم این دوخت و به طور دستپاچه و خجالت زده ،وقتی دید که یان حرفی نمی زند برای شکستن سکوت سنگین خواست چیزی بگوید :من ...می خوام ازت ...تشکر کنم ...کلمات از دهانش بیرون نمی امدند .یان پرسید :ایا با من می ایی؟
واریا در ابتدا منظور یان را نفهمید و با چشمهای گشاد شده از تعجب او را نگه کرد .
بالاخره با تلاش فراوان و چیزی شبیه زمزمه سوال کرد :منظورت.... چیه ؟
-تو نمی ایی ؟اولش زندگی خیلی لوکس و راحتی نخواهیم داشت ولی مطمئناً من با تو موفق می شم .
هنوز واریا مطمئن نبود که او چه می گوید حتی حدس هم نمی توانست بزند .عاقبت با حرارت و شور و شوق فراوان در حالی که تمام بدنش داغ شده بود سوال کرد :یعنی منظورت اینه که ...احتیاج به سکرتر داری ؟حالت خشک و خشن چهره یان به لبخند تبدیل شد و گفت :اوه عشق من !ایا واقعا فکر م یکنی که من از تو چنین چیز احمقانه ای بخوام ؟من که به تو قبلا گفتم که از دختری که دوستش دارم می خوام تا همسرم بشه
-اما ..اما او ...من نیستم .
romangram.com | @romangram_com