#رویای_واریا_پارت_194

-می خوام به کانادا برم .شما به خوبی میدانید که من همیشه عاشق مهندسی بودم .حالا هم این موقعیت را پیدا کردم و برای شغل مورد علاقه ام در تورنتو به من پیشنهاد کار شده .یک شرکت مهندسی که متعلق به یکی از دوستام هست به من پیشنهاد شرکت و همکاری کرده .مدتهاست که انها در کانادا مشغول این کار هستند و برای جست و جو به سراسر دنیا سفر می کنند ...من هم خیلی مایلم با انها کار کنم

-تو ...مایلی !تو خودت تصمیم گرفتی !تو کی هستی که به من می گی می خوای چی کار کنی و چکاره بشی ؟جناب ادوارد عصبانی شده بود و با خشم فراوان محکم روی صندلی کوبید .او پتویی که روی پایش بود کناری انداخت و روی پاهایش ایستاد و با چابکی و قدرت شروع به حرکت کرد .واریا هیچ ضعفی در او نمی دید و از این مسئله کاملا گیج شده بود و که شاید جناب ادوارد وانمود می کنه که مریض و ضعیف است تا بلکه بهتر بتواند کارهایش را از پیش ببرد .واریا با خود فکرکرد با این حساب یان را برای همیشه از دست می دهد .او کشور را ترک می کند و به خارج می رود پس همه چیز تمام شد انگار کسی توی گوشش سیلی زده باشد ،صدای فریاد جناب ادارد او را به خود اورد .

-تو همین جا پیش من می مانی !و مثل سابق به کارت ادامه خواهی داد لعنتی !تو هنوز پسر من هستی و تا وقتی که من زنده ام هیچ ازادی برای تو وجود نخواهد داشت !

یان هم روی پایش ایستاد و گفت :متاسفم پدر من تا به حال برای تو مثل یک برده و احمق بودم .ولی دیگه یاد گرفتم که روی پای خود بایستم این درست همان چیزی است که تو هیچ وقت به من اجازه نداید و من در تمام این سالها برای تو کار کردم .اما از حالا می خوام برای خودم کار کنم و به خاطر خودم زندگی کنم .فعلا می خواستم این را برایتان روشن کنم .ولی امشب باز هم درباره اش با هم حرف می زنیم

-امشب بره به جهنم !ما باید همین حالا تمومش کنیم .

یان دستش را تکان داد و فگت :فعلا می زم تا وازیا را برسانم .او مدت زیادی در هوپاپیما بوده و خسته است .هیچ برایش خوشایند نیست که شاهد دعوای ما با هم باشد .پدر ،امشب شما را خواهم دید .در ضمن این هم قرار داد و این هم متن استعفا نامه من که قبلا ان را نوشته ام .

سپس دو نامه روی میز گذاشت و جناب ادوارد با غیظ به ان نگاه کرد و ناباورانه انها را سر جایشان در حالی که روی میز بودند ،خواند تا از متن ان با خبر شود

یان به طرف واریا امد و گفت :حالا می ایی تا برسانمت ؟

واریا از جایش بلند شد یک نگاه سریع به جناب ادوارد انداخت و بدون هیچ کلامی به طرف در رفت .یان در را برایش باز کرد و اناه به طرف ماشین که جلوی در بود رفتند .واریا روی صندلی نشست و یان هم در کنارش نشست راننده به سرعت ماشین را به راه انداخت ،او به خوبی می دانست که کجا باید برود بعد از یکی دو دقیقه واریا پرسید :ایا واقعا می خوی بری کانادا ؟


romangram.com | @romangram_com