#رویای_واریا_پارت_187

واریا به خوبی می دانست که علت تپش قلبش چیست .قلبش نزدیک بود بایستد .او سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمهایش را بست .احساس عجیبی داشت چطور می توانست تا این حد احمق و مضحک باشد که عاشق شده باشد ؟او در دل به انی واقعیت اعتراف می کرد .

او در دلش اعتراف کرد که عاشق یان شده .مدتی بود که او عاشق دشه بود .گویی جذب یان شده بود و تصور اینکه او از واریا متنفر می باشد باعث پریشانی حالیش می شد

واریا مجذوب حمایت خشک یان شده بود ،چیزی که از شخصیت پییر به عنوان یک عاشق پیشه خیلی بعید به نظر می رسید .احساس حماقت می کرد !واریا زمانی به ان حقیقت پی برد که یان وقتی داشت او را می بوسید او هم با لبهایش به او جواب داد .واریا چشمهایش را باز کرد و تابش نور خورشید به بستر ابرها را تماشا کرد .و غرق افکارش بود .

با خودش گفت :من همیشه این را به خاطر خاهم سپرد و همیشه به یاد این لحظه که در کنار یان هستم ،خواهم بود .دیگه دیر شده ان قدر دیر که دیگر نمی شه کاری کرد .اگر احساسم را زودتر می فهمیدم سعی می کردم که توجه او را به خودم جلب کنم تا عاشقم بشه .برای فکر کردن به ان مسائل دیگر دیر شده بود و هیچ کاری از دست او بر نمی امد

جناب ادوارد را در عالم رویا می دید که چطور و چگونه مثل یک بلا باعث پیوند سرنوشتهای انها و جدا کردن انها از یکدیگر شد .او قدرت انجام هر کاری را دارد.او ترتیبی داد تا قرار داد مهمی را با دوستش اقای دوفلوت بدون هیچ اشکالی ،امضا کند .تنها اتفاق ناچیزی که افتاد شکستن قلب واریا از نظر خودش بود .

واریا خودش را مقصر می دانست چون باید خودش را کنترل میکرد تا این قدر درگیر نشود .جناب ادوارد از همان ابتدا همه چیز را روشن و شفاف توضیح داده بود .او گفته بود که تمام این کارها فقط برای خاطر عقد قرار داد تجاری است و نه چیز دیگر .در عوض بابت خدمت واریا پوی هم به او پرداخت شد .ولی در اخر یان با بوسه ی غیر مترقبه اش به جریان ،شکل دیگری داد .و با ان بوسه برای واریا همه چیز عوض شد .کم کم افکار واریا به روز اولی رفت که انها در دفتر کار جناب ادوارد یکدیگر را دیده بودند .او همه چیز حتی کلمات رد و بدل شده شده ار از حفظ بود .حتی ژست ها و حرکات یان را به وضوح جلو نظرش می دید .یک دفعه و ناخوداگاه به یاد دستهای یان افتاد که در راه لیون برای نشان دادن همراهی و حمایتش ،روی دست واریا گذاشت وتا او نترسد و دلگرم باشد در عالم خیال به یاد لبخند یان افتاد که با غرور خاصی همراه بود و ان وقتی بود که واریا در ان لباس مجلل ،با شکوهی خاص از پله ها پایین می امد تا به مراسم رقص بروند .همان لباسی که حالا متعلق به انت شده تا در مرام عروسی اش بپوشد .اما حالا دیگر احساس پشیمانی و ندامت می کرد ولی کار از کار گذشته بود و دیگر چاره نداشت .او باید تمام لباسها را یک به یک پس بدهد .دیگر برایش مهم نبود که اقای مارتین مایلز و خانم رنه و یا جناب ادوارد از دستش عصبانی بشوند زیبایی ان لباس چیزی جز غم برایش نداشت .در صورتی که انت با پوشیدن ان به خوشبختی و سعادت خواهد رسید .

واری بارها و بارها خاطرات خوشی را که با یان داشت در ذهنش مرور می کرد .او یان را مرد خوش تیپی می دانست که به کلی شخصیتش با شخصیت پییر متفاوت بود .

اگر حق انتخاب برای هر زن انگلیسی وجود داشت قطعا ً یان را انتخاب می کرد و به پییر ترجیح می داد .در بازوان یان احساس ارامش خاصی وجود داشت .حتی جذابیت مردانه او به خاطر مدل چهار گوش چانه اش بهتر بود ."کاشکی یک عکس از او داشتم ".واریا با ناراحتی پیش خودش فکر می کرد .

یک دفعه انگار که درمان دردش را پیدا کرده باشد ،به یادش امد بی شک میتواند از روزنامه هایی که راجع به ازدواجشان عکس و خبر چاب کرده اند یکی را برای خودش نگه دارد .عجب ضربه ی بدی خورد وفتی یان به او گفت :می خوام از دختری که عاشقش هستم بخواهم تا با من ازدواج کند .وقتی فکرش را می کرد می دید که همه ان کلمات ان جمله مثل چاقوهایی کوچک در بدنش فرو می رفت و تولید درد می کرد .الان دیگه احساس پشیمانی کاری بی فایده بود .دیگر کاری از دستش بر نمی امد .ایا می شد از او بوسه های بیشتری بخواهد ؟در این صورت ایا یان زیر بار چنین چیزی می رفت ؟یک بوسه برای تمام عمرش کافی بود .یک بوسه ،یک تماس و لمس دست ،در ان مدت کوتاه چه ماجراهای پر هیجانی را با هم گذراندند .افسوس که دیگر همه چیز تمام شد .


romangram.com | @romangram_com