#رویای_واریا_پارت_188

صدای یان افکار واریا را به هم ریخت :ماتا یک دقیقه دیگر روی زمین خواهیم بود .

-چه زود!

-به نظر من که یک سفر طولانی بود .خیلی واضح بود که یان برای رفتن به خانه چقدر عجله دارد .یان کمربند ایمنی را برایش بست واریا هم تشکر کرد ،یان دستش را جلو برد و کف دستش را باز کرد و با کمی لبخند کفت :ایا مطمئنی که نمی ترسی ؟

اول واریا مردد بود لی بعد انگار که می خواد توی یک استخر شیرجه بزنه ،خنده کوتاهی کرد و دستش را در دست او گذاشت .انگشتهایش گرم و قوی بودند .او محکم دست واریا را گرفت و سعی کرد با کنایه کوچکی باعث لبخند او بشود کفت :ان قدرها هم که به نظر می رسه شجاع نیستی .

واریا لبخند زد و به ارامی گفت :ترجیح می دم که عاقل به نظر برسم ،البته اگر باشم .

-لابته ذکه عاقلی .وقتی به اینه نگاه می کنی ایا فکر نمی کنی که نسبت به روز اول چقدر بزرگتر شده ای ؟ولی من مطمئن نستم که این شخصیتت را به ان قلی ترجیح بدم .

-نا مرتب و نامنظم و بد لباس ؟

-جوان و دست نخورده ،با شور و حال ،روز اول که پدرم دنبالت فرستاد و تو وارد اتاق پدرم شدی من فکر کردم شانزده سالته موهات دور صورتت و لباست مثل بچه کوچولوها بود .با خودم فکر می کردم تا به حال چنین دختر جوان و شاداب و سرزنده ای ندیده ام .

واریا به تعجب گفت :چه جالب حتی هنوز یادته که من چی پوشیده بودم .راستشو بگم خیلی ترسیده بودم .


romangram.com | @romangram_com