#رویای_واریا_پارت_186
نفرت از تو ؟نه البته که نه .فقط اهنها توصور می کنند که تو غیر قابل دسترس و کمی خودخواهی که سعی می کنی از کارمندها دوری کنی .در اصل به نظر من تو مقل بلا و شر ضروری و لازم هستی .واریا خودش از جوکش خنده اش گرفت ولی یان حتی لبخند هم نزد .
-بلای ضروری .!
-نه منظورم چیزی است که باعص غبطه خوردن و حسادت انها بشه .تو توسط من نباید قضاوت بشی .چون اکثر دختر ها تو را تحسین می کنند تا حتی انهایی هم که وانمود می کنند از تو خووششون نمی اد .
مثلا بعضی وقتها و با اب و تاب و عشوه خاصی تعریف می کنند که تو را در راه پله های دیده اند و غیره ....(اه اه بدم می اد از این دخترای لوس که ابروی هرچی دختره رو بردن طرف از خوشحالی غش کرده که یان رو تو راه پله دیده دختره یه سبک !!!!)
-خوب تو چی فکر می کردی ؟یان خیلی حساس منتظر شنیدن عقیده و نظر واریا بود .واریا چند لحظه ای به فکر فرو رفت و سعی کرد احساساتش را به روزهای گذشته برگرداند بعد خیلی ملایم گفت :من تصور می کنم دلم برایت می سوخت چون تو به سختی با پیشنهاد ازدواج و تظاهر به ان ،با شدت هر چه تمامتر مخالفت می کردی و از ان متنفر بودی .
-دلت برایم سوخت و متاسف شدی !
نظریه واریا برای یان کالما تازگی داشت و او اهسته ان را با خودش تکرار می کرد .واریا با خودش فکر کرد شاید با گفتن ان جمله کم لطفی کرده و باعث صدمه دیدن به عواطف و احساسات یان شده .شاید یان اصلا ،فکر نمی کرده که انسانی قابل انتقاد بهشه و از شنیدن انتقادهای واریا دچجار حیرت و ناراحتی شده .
وای ناگهان به یاد دختری افتاد که یان قصد ازدواج با او را دشات دلش می خواست بیشتر راجع به او بداند .حتما باید خیل خوشکل باشه که تا این حد یان را عاشق خود کرده .با خودش فکر می کرد عجب ازدواج موفق و خوشبختی خواهد بود چون یان مرد زندگی و یک همسر خیلی خوب می توانست باشه .یان هیچ شباهتی به پییر نداشت و او از همان ابتدا متوجه این اختلاف شده بود .پییر یک عاشق پیشه پر هیجان بود و هیچ وقت نمی توانست یک همیر ایده ال باشد این کاری سختیه که با برگشت به گذشته ادم بتونه از شخصیت و افکار دیگران سر در بیاورد .واریا حالا می فهمید که چرا می ترسید از اینکه به پییر اجازه بدهد تا او را ببوسد ،و برای چی وقتی پییر می خواست او را در اغوش بگیره واریا او را پی مس زد ،که چرا وقتی با ان رفتار زشت باعث ترس واریا شده بود طوری که حتی افسون و جادوی خاصی که مختص پییر بود برای واریا از بین رفته بود و دیگر هیچ حسی نسبت به پییر در خود نمی دید .
"بله همسر اینده یان باید زن خوشبختی باشه"ا با خودش فکر می کرد وباز به رویاهایش رفته بود ."یان قادر است امنیتی که هر زنی دلش می خواهد به او بدهد "ناگهان به یاد بوسه ملایمی افتاد که ان شب در راهرو بین او و یان اتفاق افتاد .با ان بوسه واریا متوجه شد که یان می تواند یک عاشق پر حرارت باشد .البته نه ان قدر سوزان و شعله ور مثل پییر .واریا انقدر انگشتهایش را به هم فشار داده بود که رنگ انهال سفید شده بود .چنان اعصابش تحت فشار قرار گرفته بود که انگار در مقابل یک مصیبت قرار گرفته .ار فشار زیاند مثل یک چوب خشک و محکم شده بد .او نگران احساسات خودش بود .او از خودش می ترسید تاحدی که جرات و قدرت اعتراف پیش خودش را هم نداشت .ناگهان قلبش درد گرفت .به واسطه تنهایی اش یک حس افسردگی و ناشناخته ای به سراغش امده بود ."این قدر مزخرف نباش"واریا به خودش می گفت :"تو نمی توانی چنین حسی نسبت به او داشته باشی "با این همه تلفینی که به خود می کرد حس عجیبی نسبت به ان زن یعنی همسر ایندهیان داشت .این حس عجیب عذابش می داد .اگر زمانی مجبور به ملاقات با او می شد هرگز نمی توانست حس حسادتش را نادیده بگیرد یک دفعه با صدای بلندگفت :این حقیقت نداره !این حقیقت نداره !یان از او پرسید :ایا چیزی گفتی ؟واریا نگاهی به چشمان تیره و نگاه عمیق یان کرد گفت :نه
romangram.com | @romangram_com