#رویای_واریا_پارت_185
-هنوز تصمیم جدی نگرفتم.
-منظورت اینه که نمیخوای در کمپانی بلیک ول دوباره مشغول به کار بشی؟
-شاید کار درستی نباشه مگه نه؟فکرشو بکن سایرین با شنیدن خبر ازدواج... ازدواج ما چه خواهند گفت.دلم نمیخواد وقتی خبر بهم خوردن ازدواج مارو میشنون من در اداره باشم و مجبور به پاسخگویی و توضیح برای اونا باشم.
-آیا واقعا حرفهایی که مردم میزنندبرایت اهمیت دارد؟
-به عقیده من اگرهر کسی کسی مقدار کمی وجدان داشته باشه طبعا باید باش اهمیت داشته باشه.من خودم همیشه تلاش میکنم تا برام مهم نباشه،اما همین وانمود کردنهم کار مشکلیه ومشکلتر از آن خنده توهین امیز و نحوه مسخره کردن انهاست که درصدد مضحکه کردن ادم هستند.
-پس تو فکر میکنی از اینکه با من ازدواج کردی مورد مضحکه دیگران قرار گرفتی؟
-من چنین چیزی نگفتم.به نظر من این برای آنها از هر چیز دیگه عجیب تره و موقعی که خبر بهم خوردن آن رو بشنوند مطمئنا خواهند گفت تو مرا ول کردی.انها باور نمیکنند حتی تصورش رو هم نمیکنند که من ازدواج با یک مرد پولدار مثل تو رو قبول نکرده باشم.
واریا موقع حرف زدن اصلا به یان نگاه نمیکرد و هر چه سعی میکرد نمیتوانست نیش زبانش را هم کنترل کند.یان که متوجه این موضوع شده بود کمی خودش را جمع و جور کرد و عقب کشید.یان سوال کرد:آیا پول همیشه در این جور مسایل نقش مهمی داره؟
-طبعا درست مثل ماجرای سیندرلا مگه نه؟و یا داستانی مثل ازدواج فلانی با رئیس اداره اش.یان کمی مکث کرد بعد خیلی اهسته و ارام بدون اینکه در صدایش احساس خاصی باشد پرسید :من اصلا نم یدونم که دختر ها توی اداره ترباه روسا چی می گن ایا از ما نفرت دارند ؟؟؟
romangram.com | @romangram_com