#رویای_واریا_پارت_184

-بله البته تو این پیرمرد را نمیشناسی .او برای رسیدن به هدفش حتی با خدا هم بازی می کند .او مثل یک شطرنج باز موقع باری دلش می خواد با تحت فشار قارر دادن ادماها از انها امتیاز بگیره .قصد او از ازدواج من با تو و مطرح کدردن ان از طرفی پایان دادن هب گرفتاریهای من با لارین بود و از طرف دیگر نمایش دادن همسر اینده ام به خانواده دوفلوت و اینکه انها به کلی از من قطع امید کنند .در اینجا یان حنده تلخی کرد و افزود :

-این باعث می شه که من یک احمق از خود راضی به حساب بیایم .وقتی برگردیم حواهی دید که او نقشه دیگری کشیده ..از تو به خاطر خدمتی که انجام می دادی واقعا قدردانی می کنه و شاید هم مقداری پول بهت بدهد .من هم باید مثل یک گوسفند حرف گوش کن خودم را اماده کنم تا با دختر مورد نظر او ازدواج کنم .یکی از دخترهایی که در انجمنهای مختلف او کار می کند و برای من مثل خواهر ناتنی محسوب می شدود .چرا؟به دلیل اینکه ان دختر مطابق میل پیرمرد عمل میکند و حس جاه طلبی او را ارضا می کند .تنها کسی که بدبخت و بی چاره است فقط پسرش می باشد که این وسط الت دست او شده .

چهره یان کاملا عصبانی ،زجر کشیده ،تلخ و طعنه امیز بود .طوری که واریا را به خنده انداخت .واریا که نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد گفت :این خیلی مسخره است !من حتی یک کلمه هم باورم نمیشه .یان شانه هایش را بالا انداخت و گفت :باشه باور نکن ،ولی به زودی خواهی فهمید که حقیقت محضه !

-پس تو حالا می خواهی با او چکار کنی ؟مسلما تو اختیار خودتو داری .حالا واقعا ًاین دختر را می شناسی ؟ایا دوستش داری ؟واریا اگاهانه کننجکاوی می کرد ولی احساس بدی داشت .یان هم خیلی شمره و اهسته گفت کیه چیزی می خوام بهت بگم .من می خوام کاری را بکنم که پدرم دوست داره از من می خواد .می خوام از دختری که عاشقش شدم خواستگاری کنم .یک دفعه دل واریا از شنیدن این خبر گرفت و حس کرد خورشید در اسمان مشغول نور افشانی بود ناگهان به زیر ابر رفت و همه جا سرد و تاریک شد .احساس کرد تمام بدنش می لرزد .با صدایی مغموم گفت :من هم ...برایت ارزوی ...خوشبختی می کنم .



تو داری بر می گردی ...تو داری بر می گردی ...بر می گردی !

سر و صدای موتور های هواپیما ،این کلمات ار در گوش واریا تکرار می کرد .ان قدر که او تصور میکرد همه مسافران هم ان را میشنوند و همه با هم یکصدا ان را تکرار میکنند.

برگشت به لندن! برگشت به تنهایی !برگشت به یک زندگی خالی و پوچ بدون وجود مادرش.همه چیزهایی که با آنها زندگی میکرد،حالا دیگر بدون وجود مادرش برای او ترسناک و وحشتناک شده بودند.هواپیما تا بالای ابرها در پرواز بود و همچنان اوج میگرفت. گویی به طرف خورشید میرود.تابش خورشید به بالهای هواپیما این تصور را برای او ایجاد کرده بود که انگار در یک موشک نشسته است و در رویاهای خود سیر میکند آرزو میکرد ای کاش تا ابد به همین صورت در پرواز باشد.بدون اینکه سرش را بچرخاند متوجه شد که یان به طرفش خم شده و نزدیک گوشهای واریا گفت: تو که نمی ترسی این طور نیست؟ به نظر می آید مثل مسافرینی که دچار هواپیما گرفتگی شدن حالت خوب نیست.

-من هم همینطور فکر میکنم.واریا خیلی بی حوصله بود و ارزو میکرد که این اخرین سفر او در تمام عمرش باشد.او هیچوقت نمیتوانست انقدر پولدار باشد که از عهده خرید بلیط هواپیما بربیاید.امید چندانی هم به پیدا کردن یک شغل پول ساز نداشت.حالا باید توی این خیابانهای شلوغ لندن دنبال کار بگرده بلکه بتونه کاری پیدا کنه.یان پرسید:وقتی برگردی لندن میخوای چیکار کنی؟مثل اینکه یان افکار او را خوانده بود.


romangram.com | @romangram_com