#رویای_واریا_پارت_183
واریا که فکر می کرد اطلاعات سودمندی برای یان پیدا کرده با شنیدن حرفهای یان جا خورد و ارام گفت :من فکر می کردم چیزهایی که از او شنیدم برای تو جالب باشه.
-البته که برام جالبه و از این بابت از تو خیلی متشکرم .حالا ایا واقعا به خاطر کشف این مطالب تو به خانه ا و رفتی و فکر کردی از این طریق می تونی به من کمک کنی ؟
-بله به تو قول می دم که همین بوده .
-اما چرا ؟چرا می خواستی برای من کاری بکنی در حالی که از من متنفر بودی ؟
-من از تو متنفر بودم ؟واریا کاملا گیج شده بود .و تعجب می کرد
-بله همین طوره از وقتی که این سفر را شروع کردیم تو بهم نشان دادی که تا چه حد از من متنفری .
-اما این واقعا مسخره است !تو از من بیزار بودی .یادت میاد چطوری با پدرت می جنگیدی چون او مرا انتخاب کرده بود .من کاملا یادمه که تو چطور به من نگاه می کردی با چه انزجاری .
یان که جوش اورده بود گفت :من با انزجار به تو نگاه می کردم ؟این دیگه خیلی عجیبه ،از اینها گذشته هیج کسی دوست نداره که او را مجبود به ازدواج با کسی بکند که به خاطر قبول کردن ان به عنوان شغل حاضر به گرفتن رشوه بشه ،شغلی که هیچ علاقه ای به ان نداره .به علاوه مجددا من می دیدم که پدرم به وسیله یکی دیگه از حقه هایش سعی می کنه به طریقی مرا از لارین جدا کند و بر طبق نظریه خودش یکی دیگرو جایگزین کنه .این کار او برایم غیر قابل تحمل بود .
-منظورت اینه که او از تو می خواد که ازدواج کنی ؟
romangram.com | @romangram_com