#رویای_واریا_پارت_179
-انها وضعیت تو را کاملا فهمیدند و وقتی که قرار داد ما امضا شد من در لیون دیگر کاری نداشتم
-معلومه چون کار تو تمام شده بود
-خوب حال می تونم بیام ببینمت یا اینکه بازم صبر کنم ؟
با اینکه واریا هنوز تردید داشت ولی به خود نیرویی داد وگفت :
-شاید ...باشه !پاشو بیا !
-بسیار خوب پس من تا ده دقیقه دیگه مییام اونجا
ارتباط قطع شد و ا هم اهسته از جایش بلند شد .او نمی دانست چرا ولی میلی به دیدن یان نداشت دلیلش را نمی دانست وی از بودن او در لوزان کمی ترسید
واریا در بیمارستان احساس راحتی نمی کرد انگار که تحت فشار قرار دارد .دیوارها ،سقف اتاقها ،مریضهایی که روی تخت سفید دراز کشیده بودند و پرستارها با لباسهای سفیدشان همه و همه او را معذب کرده بودند .واریا در اتاقک تلفنخانه را باز کرد و به طرف باغچه روی همان نیمکتی که قبل ا پییر را در انجا ملاقات کرده بود ،رفت و نشست او به خوبی می دانست که وقتی یان بیایید انها اون را به انجا راهنمایی می کنند او ترجیح می داد کهیان را در فضای باز ببیند .با او بودن در اتاق در بسته و چشم در چشم و رودررو برایش کار مشکلی بود ."این شهر لوزان است "واریا با خود فکر می کرد و به تصویر مقابلش که دریاچه ای ارام و کوههای استوار بود،نگاه می کرد شاید بهتر باشه که فردا به لندن برگردد لندن با هوای گرم و کثیفش که نفس کشیدن در ان به سختی صورت می گیرد !و بعد به اداره اش برگردد جایی که مجبور به کار کردن در اتاقی با بوی غیر قابل تحمی نوار ماشین تایپ ،چسب ،کاغذ فتوکی ،بود .همکارانش را که با یکدیگر درباره او پچ پچ می کردند مجسم می کرد و چایی خوردن در همان فنجانها ،ساعتها پشت هم و روزها دنبال هم ،نشستن و جان کدن برای تایپ اسمها و عددهای تکراری .صدای برخورد باد با پنجره و گاه گاه تابش نور خورشید که جلب توجه می کرد .همه اینها شمال یک زندگی تکراری و یکنواخت بود که در لندن منتظر واریا بود .یکزندگی کسل کننده بدون تنوع و خسته کننده با وجود این همه زیبایی و مناظر قشنگ در دنیا چرا او باید اسیر یک زندگی تنها و سخت باشد .
ناگهان از ناامیدی میل مردن در او جزقه زد و با خو فکر کرد بهتر است که در این منظره دزیبا به زندگی خود خاتمه دهم تا به ان زندگی یکنواخت بر نگردم .
romangram.com | @romangram_com