#رویای_واریا_پارت_180

شاید بهتر می دید که در میان این گلهای زیبا دفن بشود و به زندگی تکراری گذشته بر نگردد او دلش نم یخواست بعد از ان ماجاری اخرین شب و بوسیه اخری که یان از او گرفته بود ،چشمش به چشم یان بیفتد و از روبرو شدن با او به یاد خاطرات تلح اخرین شب می افتاد (یه ادم جنتلمن پیدا نمیشه که به ما از این خاطرات تلخ بده !!!اگه ما شانس داشتیم که اسممون رو می ذاشتن شانس الله !!!)

واریا غرق در افکارش بود که صدای پای او را شنید و ناخوداگاه برخاست و مقابل یان ایستاد .حالت تدافعی داشت و خیلی با احتیاط یان را نگاه می کرد مثل کسی که از چیزی می ترسد

-چقدر گشتم تا تو را پیدا کردم .هیچ کس نمی دانست تو کحا رفتی .

-متاسفم فکر می کردم انها مرا دیدن که در باغچه نشستم .

چون یان دستپاچه شده بود فقط می خواست چیزی بگوید .او همچنان که به منظره زیبای مقابلش نگاه می کرد گفت :راستی عجب جای قشنگیه نه ؟من همیشه فکر میکردم لوزان قشنگترین جای دنیاست .

-من چیز زیادی از ان را ندیدم واسه همین نمی تونم درباره اش قضاوت کنم اما باید جای قشنگی باشه .

-پس تو باید ونیز را ببینی .فکر کنم از دیدنش حسابی لذت ببری .

فکر نمی کنم شانس زیادی برای دیدن ونیز و هر جای دیگه داشته باشم ،بجز لندن .فکر کردم اومدی به من بگی که باید برگردم .

-من نمی دونم تو چکار میخوای بکنی


romangram.com | @romangram_com