#رویای_واریا_پارت_170
وایا اصلا ً انتظار نداشت که یان ان همه لباس را برایش بفرستد .وقتی ان تعداد زیاد چمدان شیک به اسم او فرستاده شد توجه همه پرستارها را جلب کرده بود و انها کنجکاو بودند تا بفهمند که داخل این همه چمدان بزرگ و گران قیمت چه چیزهایی قرار دارد ؟
وقتی دیدن که واریا بدون اعتنا انها را درگوشه ای از اتاقش گذاشته و تا روز مراسم یاد بود حتی به انها دست نزده بود ،پرستارها هم نا امید شدند و از ان اشتیاق افتادند .به یادش امد که خانم رنه یک لباس مشکی بسیار شیک با کت مشکی که مناسب کوکتل بود برایش در چمدان جزء لباسها گذاشته است .او ان لباس را برداشت که بپوشد ولی چون یقه ان خیلی باز بود ناچار از یکی از پرستارها برای پوشاندن گردنش شالی گرفت تا لباسش مناسب بشود .لباس بسیار جالب و شیکی بود و او به عنوان تنها بازمانده همراه دکتر برگر در مراسم یاد بود مادرش شرکت کرد .
واریا خیلی خوب می دانست که مادرش از گریه زاری بدش می اید .به همین دلیل او هم گریه نکرده بود .فقط در روز تشییع جنازه و مراسم دفن جان بسیار گریسته بود .خانم میلفیلد به یکی از بستگان که در مراسم یاد بود شوهرش شرکت کرده بود و گریه م یکرد گفت :من مطمئنم که همسرم نمرده وهنوز زنده و با من است .من یک عیسوی هستم ومعتقدم که بعد از مرگ روح از بدن انسان ازاد می شود .بنابراین من برای جان گریه نمی کنم چون می دانم که روزی دوباره او را خواهم دید ..
ان شخص هم از این حرف خانم میلفیلد خوشش نیامده بود و اصولا ًبه ان اعتقاد نداشت .اما چون انها در مراسم خاصی بودند او چیزی نگفت فقط را جمع کردن لبهایش و زیر چشم نگاه کردن به خانم میلفیلد عقیده اش را در سکوت بیان کرد .خانم میلفیلد هیچ وقت به این عکس العمل ها اهمیتی نمی داد .اواهسته به واریا گتف :من می دونم که و زنده است و من جان را در کنار خودم احساس م یکنم .احساس می کنم که او مرا راهنمایی می کند و همراه و کمک من است .پس چرا باید ماتم بگیرم و لباس سیاه بپوشم /کاری که هم او و هم خودم از ان متنفرم .چرا ؟فقط به دلیل اینکه اینجا چزءرسوم ماست ؟واریا هم با مادرش هم عقیده بود .او هم دوست نداشت مدت زیادی لباس سیاد بپوشد .با خودش گفگت :نه مادرم هرگز دسوت نداره که من سیاد بپوشم و گریه زاری کنم .
واریا تصمسم گرفت به محض ورودش به لندن تمام چیزهایی که جناب ادوارد به او داده بود ،همه را مرتب و منظم کند و برایشان پس بفرستد .لباسهای مختلف مثل لباس شبهای ابریشم و تعدادی دیگر در صورت قابل استفاده بودن با قیمت ارزانتر فروخته شود بقیه هم پس فرستاده شوند .او به هیچ یک از لباسها احساس تعلق خاطر نمی کرد .همه انها فقط برای مدت محدودی تهیه شده بودند تاباعث زیبایی و جذابیت واریا بشوند و شکوه و را بیشتر جلوه بدهند .ولی با شراط فعلی بعد از مرگ مادرش دیگه نیازی به داشتن این چیزها نبود .واریا با خودش فکر می کرد که شاید بهتر باشه که فردا به لندن برگردم .
فکر های مختلفی در ذهنش پیدا می شد مثلا ً از چه راهی بهتر می تواندخودش را به لندن برساند ؟اصلا ً با هواپیما برود یا قطار ؟خلاصه ان قدر درگیر این قبیل فکر ها بود که متوجه صدای قدم هایی که از پشت سرش می امد ،نشد .غرق در افکارش بود و تصور می کرده که شاید این صدای پای دکتر برگر است که برای دلداری دادن نزد او امده است .شاید هم یکی از پرستارهاست که به دیدن او می اید .از جایش تکان نخورد و دلش نمی خواست که کسی خلوتش را به هم بزند .او می خواست در خیالات خودش باشه .صدای پا نزدیک و نزدیک تر می شد .سرش را چرخاند و روی پایش ایستاد.در کمال تعجب و ناباوری پییر را دید که به طرفش می امد در این لحظات سخت و بحرانی به هرکس فکر می کرد بجز پییر.پییر که متوجه حیرت او شد گفت :
-از من نترس واریا خواهش می کنم از من نترس
نگاه و صدای او حاکی از عذر خواهی بود این کاملا مشخص بود که پشیمان است .دیگر از ان حالتهای دلیرانه و لبخند های جادویی که واریا با انها اشنایی داشت .خبری نبود .
واریا که دیدن او برایش غیر قابل تصور بود با صدایی لرزان گفت :تو چی ...می خواهی ؟
romangram.com | @romangram_com