#رویای_واریا_پارت_169

لبخود بیرنگی روی لبهای مادرش نشست .او به زور گفت :

-تو...خوشبخت ...خواهی شد ...عزیزم خیلی ...خوشبخت خوشحال ...من اینو ...اطمینان دارم .واریا بع تعجب به مادرش نگاه کرد و با خود فکر کرد منظورم او از این حرفها چیه ؟او با کی حرف می زنه ؟راع به چی می گه ؟تمام این سوالات در مغز واریا مطرح شد ولی ناگهان انگار که مادرش چیزی را می بیند ،که از دیدن ان به وجد امده بود و صرتش بشاش شده بود .لحظه ای واریا حس کرد این همه سال را که مادرش با درد و رنج سپری کرده بود و چهره ای رنجور پیدا کرده بود یکمرتبه گویی جوان شده بود ،چشمانش باز شده بود و برق می زد .صورتش قشنگ تر شده بود و صدایش روشن و واضح شده بود وانگار که به دنبال کسی در اتاقش می گشت گفت :او جان !جان !او تمام تلاش خود را کرد تا دستهایش را بالا ببرد و برای یک ثانیه انها را در هوا بالا برد و بعد دستهایش بدون حرکت و بدون علایم زندگی افتاد .واریا متوجه شد که مادرش دیگر رفت .

روی تخت ،شخص دیگری بود او مادرش نبود .دوباره زیبا و جوان شده بود .او پیش شوهرش رفته بود .جان امده بود تا او را برای همیشه نزد خودش ببرد .واریا همه این ها راحس می کرد او ارام و بی صدا کنار جناره مادرش زانو زده بود و قدرت هیچ کاری را نداشت .پس از دقایقی یکی از پرستاران به او کمک کرد تا بلند شود و او را با خود به اتاق دیگری برد .ورایا فکر کرد خواب می بیند .او نمی خواست حقیقت را قبول کند .دکتر برگر ترتیبی داده بود تا کشیش بسیار خووشرویی که از شهر امده بود مراسم تدفین مادرش را از خاطر ببرد .لحن کلام مادرش رد لحظات احر بسیار با قدرت و شاد بود .همه این مناظر مثل فیفم درجلوی صورتش می گشت .هر کاری که لازم بود دکتر برگر با کمک پرستاران انجام دادند .چون واریا در ان شهر غریب بود تمام اختیارات لازم برای برگزاری مراسم را به دست هانها سپرد .حقیقتا که انها هم خیل زحمت کشیدند و واریا را تنها نمی گذاشتند .تنها چیزی که فکر او را مشغول کرده بود فقدان مادرش بود .ذهنش سخت درگیر بودو تصور می کرد که دنیا با او سر جنگ دارد .از حالا به بعد او بود و تنهایی با یک اینده مبهم فصل تازه ای از زندگی او اغاز شده بود او ناچار به ادامه زندگی بود .گذشته تمام شده بود و ترس از تنهایی و اینده ،ازارش می داد .

در حالی که روی نیمکت چوبی باغچه نشسته بود خود را مجسم میکرد که تنها و بی کس در هواپیما نشسته وبه طرف لندن پرواز می کند ،چقدر در این اپارتمان کوچک احساس تنهایی می کرد .شاید برای پیدا کردن کار جدید باید اقداماتی می کرد .مجسم می کرد شبها از سر کار خسته به اپارتمان سرد و تاریک و خالی بر می کردد و برای خودش غذا می پزد .خودش را با کتاب خواندن و یا نشستن و برای اینده فکر کردن ،سرگرم می کرد و بعد خود را برای خوابیدن اماده می کرد .سالهای سال باید این برنامه کسل و خسته کننده را که هیچ تنوعی در ان نبود تکرار می کرد .

ورایا سعی کرد عذاب این نوغ زندگی را با برگرداندن فلاف ،کمتر کند ولی افسوس که او باید سر کار می رفت و قادر به نگهداری و برگردان فلاف نبود .چطور می توانست فلاف را تنهادر خانه بگذارد و سر کار برود .از این کار منصرف شد و ترجیح داد فلاف پیش تد بماند تد هم واقعا او را دوست داشت .فلاف هیچ وقت علاقه چندانی به واریا نداشت .فلاف سگ مادرش بود و بعد از صاحبش او عاشق تد بود .گرچه این ورایا بود که او را برای هواخوری به گردش می برد ولی او علاقه ای به ورایا نشان نمی داد .خودش را خیی بیچاره و بی کس می دید غصه و غم پرده سیاه و کلفتی روی قلبش کشیده بود و فکر و جسم او را به درد اورده بود .

با خود می گفت :حالا باید چیکار کنم ؟از این به بعد او باید به تنهایی برای مشکلاتش تصمیم می گرفت .همه لباسهایی که جناب ادوارد باری رفتن او به لیون سفارش داده بود به وسیله قطار یک روز بعد از امدنش به لوزان به دستش رسید .او می دانست که یان هر روز به او تلفن میکند ولی میل نداشت با کسی حرف بزند .او با بغض به دکتر برگر گفت ه بود که حوصله هیچ شخصی را ندارد .نه با تلفن می تواند حرف بزند و نه دیدار حضوری را میتواند تحمل کند .دکتر هم بدون هیچ بحثی با او موافقت کرده بود .

دکتر برگر با صدایی ارام و لهجه خارجی با او گفت :بسیار خوب من خودم از حال شما به اقای بلیک ول خواهم گفت .مگر تا زمانی که خود شما بخواهید با ایشان صحبت کنید .

واریا بلافاصله جواب داد :من نمی خواهم ،من با هیچ کسی نمی خواهم حرف بزنم .

دکتر کاملا او را درک می کرد و در مقابل او تسلیم بود :بسیار خوب باشه .


romangram.com | @romangram_com