#رویای_واریا_پارت_168

مامان من اینجام .واریا خیلی تلاش کرد که بغضش نشکند و غصه او در چهره اش پیدا نباشد .به نظر می رسید که مادرش به دوردستها فکر می کند و در پیرامون خود نمی تواند تمرکز حواس داشته باشد .او جسما ًروی تخت دراز کشیده بود ولی روحا ًخیلی از انجا دور بود .مادرش اهسته گفت :واریا ؟

-مامان من اینجام او عزیزم من اینجا پیش تو هستم .

مادرش به سختی حرف می زد :من ....می خواستم .....تو را ....ببینم .

وایا کنار تخت مادر خم شد ،سرش را جلو برد صورتش را نزدیک لبهای مادرش برد تا به او بفهماند که این دخترش است که نزد او امده.واریا میخواست به او بفهماند که انها مثل گذشته با هم هستند و او در یک اتاق غریب و در یک شهر غریب تنها نیست .خانم میلفیلد تمام توانش را به کار برد تا بگوید :من ...می خوام ....بهت بگم که ...

-بگو مامان .

-من دارم ...می میرم ،من ...خودم ....اینو می دونم اما ...تو نباید ....ناراحت بشی.

-او مامان چطور چنین چیزی ممکنه ؟

-تو ...خیلی جوانی ...خیلی کارها ...باید بکنی ...من سعی کردم ...از تو مراقبت کنم ...ولی دیگه بیشتر از این نیم تونم ...من دارم می رم ....پیش جان .

-بله عزیزم می فهمم ولی من بدون تو گم می شم .او مامان !من بعد از تو چیکار کنم ؟


romangram.com | @romangram_com