#رویای_واریا_پارت_167
-این به خاطراینه که او معتقده اگه بمیره پیش پدرم می ره .اخه بعضی وقتها ما با هم درباره این موضوع ها حرف می زدیم و او همیشه می گفت صرفنظر از تو همیشه دلم می خواد مثل پدرت در همان روز وبه همان حالت بمیرم .
دکتر در تایید حرفهای واریا سرش را تکان داد وسوال کرد: ایا اسم پدرت جان است؟
-بله .
-فکرشومی کردم .چون بعضی وقتها مادرت موقع خواب اسم او را صدا می کنه .حتی به نظر می رسه که با او حرف می زنه .
-او پدر منه .
-حالا می خوام ببرمت تا او را ببینی .دلم می خواد شجاع باشی و کاملا ً خودتو کنترل کنی تا او ناراحت نشه .این برای کساین که می دونن دارن می میرن و از این طرف ،احساس عشق و عاطفه شان را باید بگذارند و بروند ،کار خیلی سختیه .
واریا نفس عمیقی کشید وگفت :می فهمم .
دکتر او را به اتاق کوچک و زیبایی راهنمایی کرد .اتاق مادرش پنچره بزرگی رو به منظره قشنگ گلهای باغجه داشت .باغچه ای پر از گلهای رنگارنگ که در انتهای ان دریاچه ارام و زیبایی بود وبالای این دریاچه اسمان ابی رنگ هماره با خورشید تابان چشم انداز ارامش بخشی برای بیننده داشت .همه چیز در صلح و ارامش و سکوت بود .واریا مادرش را روی تخت خواب دید .صورتش به طرز عجیبی کوچک و رنگ پریده روی بالش قرار گرفته بود .مادرش با سعی بسیار توانست به واریا لبخند بزند .واریا با دستهای گرمش ،انگشتان سرد او را که از لباس خواب بیرون بود ،نوازش کرد .
-مامان من اینجام .
romangram.com | @romangram_com