#رویای_واریا_پارت_171

-من فقط امدم تا از تو معذرت خواهی کنم و تو نباید از دست دکتر برگر که به من اجازه دیدن تو را داد ،عصبانی باشی .از وقتی که به اینجا امدی من هر روز به تو تلفن کردم و در هر تلفن از او خواهش و تمنا کردم که به من اجازه دهد تا برای دیدن ت به اینجا بیایم .

-من ...این را نمی دونسم .

واریا برای اولین مرتبه به صورت او نگاه کرد و جای کبودی در یک طرف صورتش و پارگی لب پایین پییر توجهش را جلب کرد .

پییر عاجزانه سوال کرد :اجازه می دی بنشینم ؟کلام پییر برای واریا بسیار تازگی داشت او بلافاصله جواب داد :بله البته .

او در گوشه ای از نیمکت نشست و واریا هم در گوشه دیگر همان نیمکت ولی با فاصله زیاد از او نشست .

-من واقعا به خاطر مرگ مادرت متاسفم .

کلام پییر مهربان بود به طوری که بعد از مرگ مادرش برای اولین بار اشک از چشمان واریا جاری شد .متاسفانه او قدرت فریاد زدن نداشت وگرنه برایش خیلی بهتر بود که به ان وسیله تخلیه احساس کند و خودش را قدری سبک کند .بدبختانه او هم غم و غصه اش را درگلو خفه می کرد و در دلش می ریخت .پیر متوجه این موضوع شد وگفت :

-من نمی خواستم با این حرفها تو را ناراحت کنم فقط می خواستمبدونی که تا چه حد متاسفم .من مخصوصا ًاین راه رو اومدم برای اینکه تو را ببینم و بهت بگوبم که ازرفتار ان شب خودم با تو بی نهایت متاسفم .با شنیدن این جملات یک دفعه بدن واریا لرزید وسعی کرد افکارش را درباره ان شب در خانه پییر ،اتفاقاتی که افتاد ،بوسه های پییر ،ضعف و بی حالی خودش در برابر قدرت و شهوت او و بالاخره دخالت یان و نجات واریا به دست او همه و همه این تصاویر زشت که باعث رنجش خاطر او می شد ،را از خود دور کند و اصلا ًبه ان فکر نکند .پییر به راحتی می توانست همه این زشتیها را در چشمان واریا بخواند لی او قدارد به نگاه کردن به واریا نبود و ترجیح می داد به زماین نگاره کند و سرش را پایین بیدندازد .او در حالی که روی دو زانوتیش خمک شده بود دستهایش را به هم گره کرده بود و چنین ادامه داد :من خیلی خوب می دانم کارهای بدی که در حق تو کردم بخشیدنی نیست اما به نوعی تتوت هم اشتباه کردی .

-من چه اشتباهی کردم ؟


romangram.com | @romangram_com