#رخصت_پارت_39
وقت کردی یه دس به جای سیبیلات بکش یادت نره که مَردی
و رفتم بیرون و درو کوبیدم
روبه اسمون زیرلب زمزمه کردم الهی رخصت
امروز هم کلاس داشتم باس یه جوری تحمل میکردم
هرچند که اعصابم قمردرعقربه
_________
از در ورودی بدوبدوداخل رفتم
تاحالاشم دیرم شده کلی
تقصیر این خط واحد های بی صاحابه تا داغون نکن واموندشو راه نمیفته
کم مونده مسافر وجاساز کنن
توباکشون
درسالن رو هم رد کردم که
باصای یه نفرواسادم
بااون اخم ترسناکش نگام میکرد
ولی من که نمیترسیدم این واسه همه لاته
واسه من شکولاته
_اگه نمیگین برم سرکلاسم دیرم شده
رفت سمت کمد وبایه پاکت اومد پاکتو گرفت سمتم وگفت اینو حاجی داده
_چی هست ؟
_نمیدونم بازش نکردم
ااااا خوش به حالش دوزار فضولی تو وجودش نیست
_برم؟
_حاجی گفت بگم سفارشاتش یادتون نره
واومدم برم که گفت
_لطفا ازاین به بعد کارایی نکنین که مجبور باشیم هرروز هم دیگه رو ملاقات کنیم
برگشتم جوابشو بدم که بااون نگاه ذاقارت پرغرورش نگاه به ساعت مچیش اشاره کرد وگفت کلاستون دیرشد
وپوزخند پهن شده روی لبهای حسین بد جور رومخم پیاده روی کرد
در وکلاسو باز کردمو واردشدم نمیدونم چرا هی یادم میره که دانشگاهم وباید ادابو رعایت کنم
استاد بانو سرکلاسمون بود قیافه ی سرخ از عصبانیتمو که دید لبخند روی لبهاش نشست وداشتم میرفتم بشینم که گفت
_پیازی؟
romangram.com | @romangram_com