#رخصت_پارت_38
بفرمایید …
_نمیفرمایم تاحالاشم کلی از کلاسم جاموندم
برگشتم که برمو گفتم ضد زیاد
_حاجی گفته باهاتون صحبت کنم
_بینم اصلا شماکی هستی یه روزه شدی سوگولی
_حراست
باکف دست بع پیشونیم کوبیدم وگفتم ای بخشکی شانس ای توروحت
بازم ک گاف دادی
خودمو نباس میباختم
_بله؟فرمایش؟میشنفم؟
_همراهم بیا
نگاه کن حالا نکبت بیشعور رو بااون قیافه ی اوراقش
کجااوراقه بد بخت به این خوشگلی
ببند دهنتو وجدان الان حال تو یکی رو ندارم
وارد اتاق شد حسین هم پشت میز بود هروقت اینو میدیدم داغ دلم تازه میشد ویاد حماقت لیلا می افتادم
زیرلب گفتم رخصت وارد شدم
لبخند پیروز مندانه ی حسین حاکی از شادی بود از امروز دیگه حاجی نیست ک حمایتم کنه
تکیه گاهمو از دست دادم
_خانم نیازی ؟
بی توجه به اینکه کجام گفتم هوم؟
سرمو که بالا اوردم اخم وسط پیشونیش نشسته بود
بله بلع بله خوب شد بفرما حالا
دیشب تا صبح روپشت بوم تو سرمالرزیدم اما پایین نرفتم
نمیکشم سخت شده زندگی برام
ازجام پاشدم بدنم خشک شده بود از پله ها پایین رفتم اقام طبق معمول صبحونه میخورد
مامانمم چایی میریخت
داشتم بند کتونیامو میبستم مامانم:کجا مادر؟
چپکی نگاه کردمو وگفتم قبرستون !میای؟
سرشو پایین انداخت ومنم گفتم شب هم نمیام خونه ودیگه صداشون نیومد تو قاب در پشت بهشون واسادمو باطعنه به اقام گفتم اقاجون
romangram.com | @romangram_com