#رخصت_پارت_244


سورنا:کی بود سعید …

با همون صدای لرزون و قدمای سست جلو رفتم …

انگشتمو بالا گرفتمو گفتم اجازه اقا معلم من بودم …

چرخید و نگاه بهت زدش تو نگام گره خورد …

لبخندی زدم …چقدر دلم برای صورت بد اخلاقش تنگ شده بود …

چرخید و نگاهشو به رو به رو دوخت سرشو بین دستاش گرفت …بازم بغض…

و تارشدن چشمام

ببخشید که سرزده اومدم کاپیتان…

ولی باس میومدم …نقل خیلی چیزاس که کشوندتم اینجا

اب دهنمو قورت دادم تا بلکم این بغض کوفتی پایین بره و ادامه دادم ..

نقل داداشم …دلم …قصاص…دلم …

تو ….دلم ….نقل خیلی چیزا که عقلم میگه اره و دلم میگه نه …

اقای کاپیتان …اومدم خودم قصاصت کنم …چون با مردنت چیزی حل نمیشه …

فقط دلم ..

چونم لرزید و گریم گرفت …لبمو گاز گرفتمو ادامه دادم

کاپیتان تقصیر تو نبود ….

تقصیر بابام که اونموقع نبود ، نبود ..

تقصیر محمد که نمیفهمید حالت تحوع و سر درد چیه نبود …

تقصیر مامانم که نمیدونست محمد چشه نبود …

تقصیر دوتا بچه ی احمق و خربود که به مادرم نگفتن که محمد چیشده …

گریم اوج گرفت..

که محمد از نیمکت نیفتاده تا پاش دربره ..

محمد و ماشین بهش زده …

خدا خواست قسمت این شد …تقدیر اینو تو زندگی محمد رج زد

که نقطع سر خط و مرگ …

هرکس دیگه غیر تو بود باز اینو میگفتم چون اهل کلید کردن رو یه موضوع نیستم …

چون میگم اخدا راضیم به رضات …

چون با روز وشبم سر جنگ ندارم و میگم هرچی باشع و هرچی پیش بیاد شکر…

نگام کن…


romangram.com | @romangram_com